آینه یقین (ترجمه کشف الیقین) - علامه حلی - الصفحة ٣٢٩ - مبحث نوزدهم در فضايل فرزندان امير مؤمنان
سلام و ابلاغ تحيت در گوشهاى نشستم؛ منصور به من گفت از آنجا برخيز و نزد من بيا به او نزديك شدم و با عمرو بن عبيد به احوالپرسى پرداختم، اما بوى كافور، هواى مجلس را فراگرفته بود، منصور به من گفت: اين بوى از چيست؟ گفتم: به خاطر يك امر ضرورى، گفت: اگر حقيقت را نگويى تو را خواهم كشت! گفتم: اى امير المؤمنين، پيك شما در نيمه شب، مرا به حضور فراخواند، با خود گفتم اين احضار نابهنگام، جز پرسش در باره فضائل على ٧ علت ديگرى ندارد و اگر بپرسد كتمان نخواهم كرد، در نتيجه به قتل من منتهى مىشود! به همين علت غسل كردم و حنوط نمودم و كفن پوشيدم و نزد شما آمدم، اكنون اين من و اين شما، منصور در حالى كه تكيه زده بود به روى دو زانو نشست، گويا آمادگى خود را براى شنيدن سخنانم اعلام مىنمود، سپس گفت: به خدا پناه مىبرم از اين كه بيگناهى را به قتل برسانم، هم اكنون بگو، من چه نام دارم و آيا اسم مرا مىدانى؟
گفتم: آرى، اسم تو عبد اللَّه بن منصور فرزند محمد بن على بن عبد اللَّه بن عباس بن عبد المطلب است، گفت: راست گفتى، اكنون تو را به خدا و قرابتم به رسول اللَّه سوگند مىدهم، حدود اطلاعات تو و ديگر دانشمندان در باره فضائل على ٧ چه قدر است، گفتم مقدار اندكى، حدود ده هزار حديث و كمى بيشتر! منصور گفت: سليمان هم اكنون دو حديث در فضائل على ٧ براى تو بازگو مىكنم كه مجموع احاديث تو و ديگر فقها را در كام خود بگيرند يعنى مجموع احاديث را با مفهوم وسيع اين دو حديث نمىتوان برابر دانست، اما به اين شرط كه براى هيچ كس از شيعيان وى بازگو نكنى و بر تعهدت سوگند ياد نمايى گفتم: اما سوگند نه، ولى هرگز براى كسى بازگو نمىكنم، آنگاه گفت: در آن زمان كه از دولت بنى مروان مىترسيدم و از شهرى به شهر ديگر متوارى بودم براى جلب محبت مردم كه دوستان على ٧ بودند به نشر فضائل و مناقب آن جناب همّت گمارده و در هر جا به تناسب حال، در جمع مردم دل باخته على ٧ فضائل او را بازگو مىكردم و با احترام كم نظير مردم مواجه مىشدم و به خانههايشان دعوت مىكردند و وسايل پذيرايى را به نيكوترين وجهى در اختيارم قرار مىدادند، تا اين كه به بلاد شام