راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٥٠ - حكايت
پس حجاب برگيرم؛ و به كلام خودش، مشرف و منعم[١] گردانم؛ و لذت نظر خودش، كرامت كنم.
و اين معانى چندانكه در خواب مرعوام را ممكن است كه ببينند، اهل جذبه را و ارباب كشف را چون آئينه دل صفا پذيرد[٢]، در ميان خواب و بيدارى جايز است [كه ببينند][٣].
و اين بنده را[٤] كه شغل دنيا نبود، غريبوار در دنيا گذاشته بود[٥]؛ مىداند كه با هر كه دوستى گيرد، بميرد و با هر چه[٦] دل نهد، فنا پذيرد. صحبت بازندهاى گيرد، كه مرگ را به ساحت جلال او راه نبود[٧].
[بيت]
|
از همه عالم گريز است او همه جان و دل است |
آن تويى كز كل عالم ناگزيرى ناگزير[٨] |
|
پس ديگر التفات ننمايد[٩] اين بنده به دنيا كه اولش عدم و آخرش فناست[١٠]؛ و او حالى در شرف هلاك است؛ و اهل او را گذر بر مرگست. و من كه خداوندم، اين بنده را ملكى دهم كه بالاى جمله[١١] ملكوت بود، تا هر ملكى و سلطانى او را گردن نهد و هر جبّارى و ستمكارى از هيبت او بشكوهد.[١٢] و هر سبع ضارى او را مطيع و فرمانبر شود؛ و
[١] -( منعم) ندارد.
[٢] - و اين معانى چنانكه عوام را در خواب ممكن و متصور است كه ببينند اهل( و) حدت و ارباب كشف را چون.
[٣] - جايز است كه ببينند.
[٤] - آن بنده را.
[٥] - گذرانيده بود.
[٦] - و بر هر چه.
[٧] - نباشد.
[٨] - س:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٩] - پس به كسى ديگر التفات ننمايد.
[١٠] - مصرع دنيا كه اولش عدم و آخرش فناست.
[١١].( جمله) ندارد.
[١٢]. بترسد.