راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١١٠ - حكايت
ما لا يعنى[١] و حقيقت او آنكه بجز از حق غنى نگردد.
حكايت[٢]
سائلى برخاست در مجلس ابو على دقّاق- رحمة الله عليه[٣]- و گفت: مردى[٤] درويشم[٥] و سه شبانه روز است كه معلومى نرسيده[٦].
گفت[٧]: دروغ مگوى. بگوى كه سائلم. كه درويشى سرّ حق است. وى گنج فقر جايى پنهان نكند[٨] كه سرّ او فاش كند[٩].
بيت[١٠]
|
طريق فقر دانى چيست از هستى[١١] جدا بودن |
به تن با خلق و[١٢] حق بودن به دل در حق فنا بودن |
|
|
[ز نور و ظلمت فانى برون رفتن به جان و دل[١٣] |
بمانده ظلمت هستى همه نور و ضيا بودن] |
|
|
چو خورشيد جمال حق تجلّى افكند بر جان[١٤] |
چو ذره در هواى او به جان و دل هبا بودن |
|
|
براى داعى حضرت به جان لبيك حق گفتن |
گهى بر مروه همّت[١٥] و گاهى بر صفا بودن |
|
[١] - از« مالا يعنى» ندارد.
[٢] - ندارد.
[٣] - سائلى در مجلس شيخ ابو على دقاق- رحمة الله برخاست.
[٤] - كه مردى.
[٥] - درويش و فقيرم.
[٦] - به من نرسيده است.
[٧] - شيخ گفت.
[٨] - نهان نكند.
[٩] - فاش كنند و با خلقان بگويند.
[١٠] - شعر.
[١١]. از دنيا.
[١٢].( و) ندارد.
[١٣]. در( س) نيست.
[١٤]. بر دل.
[١٥]. مروه ميقات.