راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٦١ - حكايت
كه[١] «وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ».
عبد الله مسعود را- رضى الله عنه[٢] در حين وفات[٣] پرسيدند كه: هيچ دردى دارى؟
گفت: دارم؛ درد گناه.
گفتند: چيزيت آرزو هست؟[٤] گفت: هست؛ عفو و رحمت پروردگار.[٥] گفتند: طبيبى طلبيم؟[٦] گفت: مرا خود طبيب بيمار كرده است. بيمار ويم و در تيمار ويم.
بيت
|
اين قصه نگر كه بس عجب افتاده است |
بيماريم از لطف طبيب افتادست[٧] |
|
مكحول شامى را- رحمة الله عليه- كسى خندان كم ديدى،[٨] مگر وقت مردن[٩] كه بخنديد. گفتند: از چه مىخندى؟ گفت: از شادى آنكه از دشمن[١٠] نفس و دنيا خلاصى[١١] مىيابم. و به دوست[١٢] مىروم و از زندان فانى به بستان[١٣] [باقى] سفر مىكنم.
[بيت]
|
خوشتر از اين در جهان دگر چه بود كار[١٤] |
دوست بر دوست رفت و يار بر يار |
|
[١] - قوله تعالى.
[٢] - رضى الله عنه را.
[٣] - وقت وفات.
[٤] - طبيعت آرزو هست.
[٥] - ندارد.
[٦] - ندارد.
[٧] - ندارد.
[٨] - كسى كم خندان ديدى.
[٩] - وقت رفتن.
[١٠] -( دشمن) ندارد.
[١١]. خلاص.
[١٢]. و نزد دوست.
[١٣]. به بوستان.
[١٤]. بگو چه بود كار.