راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢١٣ - ٢٠ جنيد خلق شما را به حق مىشناسند(ص ١١٢)
١٦. صحبت اهل بدعت روى گردانيدن از حق ... (ص ١٠٧)
بندار بن الحسين.
صبقات الصوفيه، ص ٥٠١: و هم او گفت: صحبت اهل بدعت، اعراض آورد از حق.
١٧. يكى هزار دينار ... (ص ١٠٩)
ابراهيم ادهم
تذكرة الاولياء قزوينى: ج ١، ص ٩٤: مردى ده هزار درم پيش او برد. نپذيرفت.
گفت: مىخواهى كه نام من از ميان درويشان پاك كنى به اين قد رسيم؟
(رك. ب طرائق الحقايق، ص ١٢٠ و ترجمه رساله قشيريه، ص ٤٥٣)
١٨. يحيى معاذ- رحمة اللّه- را از فقر سؤال كردند ... (ص ١٠٩)
در ترجمه رساله قشيريه آمده است: يحيى معاذ را پرسيدند كه درويشى چيست؟
گفت: بيم درويشى. گفتند: توانگرى چيست؟ گفت: ايمن به خداى.
و در ص ٤٥٣: يحيى معاذ را پرسيدند از درويشى؛ گفت: حقيقت وى آن بود كه جز به خداى مستغنى نگردد و رسم آن بود كه سبب وى را نبود.
١٩. سائلى برخاست در مجلس ابو على دقّاق (ص ١١٠)
ترجمه رساله قشيريه، ص ٤٥٤: و از استاد ابو على شنيدم كه گفت: درويشى اندر مجلس بر پاى خاست. چيزى مىخواست و گفت سه روز است تا هيچ چيز نخوردهام. يكى از مشايخ آنجا حاضر بود. بانگ بر وى زد و گفت: تو دروغگويى، كه درويشى سرّى است از اسرار خداى جلّ جلاله؛ و او سرّ خويش جايى ننهد كه كسى آشكارا كند.
تذكرة الاولياء قزوينى: ج ٢، ص ١٦٠، نقل است كه درويشى در مجلس او برخاست.
گفت: درويشم و سه روز است تا چيزى نخوردهام؛ و جماعتى از مشايخ حاضر بودند.
او بانگ برو زد كه دروغ مىگويى كه فقر، سر پادشاه است و پادشاه، سر خويش به جايى ننهد كه او با كسى گويد و عرضه كند به عمرو و به زيد. و در تفسير يوسف «جامع الستين للطائف البساتين»، ص ٧٦ احمد طوسى، مثل اين حكايت در مورد رابعه آورده شده است.
٢٠. جنيد ... خلق شما را به حق مىشناسند (ص ١١٢)
تذكرة الاولياء قزوينى، ج ٢ ص ٢٣: گفت: شما را كه درويشانايد، به خداى شناسند و از