راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٨٢ - حكايت
حق و باطل جمع نگردد؛ چنانكه ظلمت شب، با نور روز جمع نيايد[١]؛ دوستى وجود، با محبّت ملك و دود تعالى[٢] جمع نشود[٣].
بيت[٤]
|
اندر يك دل دو دوست دارى؟ نه نكوست[٥] |
يا عاشق خويش[٦] باش يا عاشق دوست |
|
|
از جام جلال اگر دمى نوش كنى[٧] |
با شاهد جان دست در آغوش كنى |
|
|
از ياد جلال حق اگر زنده شوى |
جز حق همه خلق را فراموش كنى |
|
حسين منصور را- رحمة الله- را بر سر دار آوردند[٨]. مريد صادقى در آن حال از او پرسيد[٩] كه: سرّ محبت چيست؟ گفت: «اوّله ما ترى، و آخره سوف ترى»[١٠] (اولش جلوهدار، و آخرش نقد نور و احراق نار)، و ميانهاش مثله[١١] كردن بعد از چوب هزار از براى يار؛ پس رسيدن به وصل دلدار[١٢]
سمنون محبّ[١٣] در محبت سخن به جايى رسانيد كه قناديل مسجد بر هم زد و بشكست و فرو ريخت.
و گفته اوست: محبّ مستى است[١٤] كه افاقتش جز به ديدار محبوب نبود و چون ديگر
[١] - و به تصور در نيايد( اضافه است).
[٢] -( تعالى) ندارد.
[٣] - جمع نيايد.
[٤] - س:( بيت) ندارد.
[٥] - س: نيكوست.
[٦] - س: يا عاشق نفس.
[٧] - از جام بلا اگر ميى نوش كنى.
[٨] - حسين منصور- قدس الله سره- را چون بر سر دار برآورند.
[٩] - حال ازو پرسيد.
[١٠] - سوف يرى.
[١١]. س: مثل.
[١٢]. عبارات تقديم و تأخير دارد( اولش- ميانهاى- آخرش) احراق به نأر.
[١٣]. قدس سره.
[١٤]. محبت مستيبى است.