راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٢٥ - حكايت
محمد[١]! اگر بديدى كه ملائكه، گل روح او را چگونه دست به دست مىبردارند[٢] به هزار اعزاز و كرامت.
بيت
|
[اى خوشا وعده آن دوست كه مىداد سلام |
مىرسد هر نفسى از در معشوق پيام][٣] |
|
مشايخ- قدس الله ارواحهم[٤]- در مقام محبت هر كس سخنى مىگفتند. جنيد- قدس سره[٥]- هنوز خردسال بود. روى بدو آوردند كه: يا عراقى! «هات ما عندك»؟
جنيد[٦] سر بر آورد و آب در چشم بگردانيد[٧]. پس زبان را كه زبانه آتش[٨] محبت بود، بگشاد و صفت محب و محبوب[٩] آغاز كرد و گفت: «عبد ذاهب عن نفسه متصل بذكر ربه قائم باداء حقه، ناظر اليه بقلبه. محترق قلبه بانوار هيبته. و صفا سره من كاس مودّته. و انكشف له نور الحياء من استار غيبه. فان تكلّم فبالله، و ان نطق فمن الله، و ان تحرك بامر الله و ان سكت فمع الله. فهو بالله و من الله و مع الله تعالى[١٠]».
گفت: بنده بود از خود رسته، و دل در ياد حق بسته و به واسطه خدمت به قرب دوست پيوسته و بس[١١] دزديده به جمال با كمال دوست نگريده[١٢]؛ و در طاق خدمت آويخته[١٣].
و خون نفس حرون در فرمان وصال ريخته؛ و خود را چون كمركش، از كمر كرامت آويخته[١٤]. دلش را انوار هيبت مولى سوخته؛ و بر قامت راستش[١٥]، جامه مودّت دوخته و نور حيرت[١٦] در استار غيبت براى مشاهده سر[١٧] او افروخته. و مرغ جانش را به دانه مهر خود آموخته؛ اگر سخن گويد، بدو گويد و از او گويد[١٨] و به او
[١] - اى احمد.
[٢] - مىبرآرند.
[٣] - س: ندارد.
[٤] - س: ندارد.
[٥] - قدس روحه العزيز.
[٦] - جنيد قدس الله روحه.
[٧] - گردانيد.
[٨] - زبانيه آتش.
[٩] - محب و محبت.
[١٠] - س:( تعالى) ندارد.
[١١]. پس.
[١٢]. نگريسته.
[١٣]. در نطاق آويخته.
[١٤]. مير: از( و خون نفس) تا( كرامت آويخته) را ندارد.
[١٥]. بر قامت راستيش.
[١٦]. نور جبروت.
[١٧]. مشاهده اسرار.
[١٨]. از او گويد و بدو گويد.