راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٤١ - نسخه مير
٢٤. پس خطاب فرمود كه به حضر و ما حضر دنيا فريفته نشود و صفراى زر و سوداى سيم، مزاج او را به زبان نيارد.
بيت
|
تا چند نهى بر دل و جانانده درد |
از بهر يكى سيم سفيد و زر زرد |
|
|
زان پيش كه گردد نفس گرم تو سرد |
با دوست بخور كه دشمنت خواهد خورد |
|
و بترش و شيرين دنيا مغرور نگردد، و به انگشت شره از كامه دنيا نفس خود كامه را بهره ندهد و به كام نرساند؛ كه عارف گامران بايد نه كامران. گفت: الهى! مرا دليل باش به عملى كه مرا به قرب تو رساند.
خطاب شنيد كه: شب را روز كن و روز را شب
بيت
|
شب روز كنم، روز شب اندر كارت |
با هر كه بسازى شكنم بازارت |
|
فرمود كه شب را كه هنگام خوابست، بنماز روز كن، و روز را كه اوقات خوردنست، به روزه نفس اماره شب كن.
٢٥. ذوالنون مصرى رحمة الله عليهم
٢٦. گفت: اى ذوالنون! من اين شكم تهى را هزار دينار شكرانه دادهام و بدست آوردهام به يكدينار؛ هرگز باز نفروشم آرزومنست تا بخورم؛ اما من تقدير كردهام كه از آنچه بياشامم
٢٤. پس خطاب فرمود ملك تعالى كه: اى احمد! چون طفل بىعاقبت مباش كه به حضر و ما حضر دنيا فريفته شود، و صفراى اصفر زر و سوداى بيضاى سيم، مزاج او را به زيان آرد و به انگشت شره از كامه دنيا نفس خود كامه را بهره دهد و به كام رساند كه عارف كامدان بايد نه كامران. گفت: الهى! مرا دليل باش بعلمى كه مرا به قرب تو رساند. خطاب شنيد كه:
شب را روز كن و روز را شب كن.
گفت كه چگونه شب را روز كنم و روز را شب؟
٢٥. ذوالنون مصرى قدس الله سره
٢٦. گفت: اى ذوالنون! من اين شكم تهى را به سىهزار دينار خريدهام و شكرانه دادهام و به دست آورده؛ به يك دينار هرگز نفروشم، كه بىهمتى باشد