راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢١٨ - ٣٩ بوعمران واسطى را كشتى بشكست و غرق شد(ص ١٥٤)
كه در خانه متوارى شوى و سخن نگويى. كار آن باشد كه در ميان ايمهنشينى و سخن نامعلوم ايشان بشنوى و بر آن صبر كنى و هيچ نگويى و آنگاه مسايل را به از ايشان دانى. داود دانست كه چنان است كه او مىگويد. يك سال به درس آمد و ميان ايمه بنشست و هيچ نگفت و هر چه مىگفتند، صبر مىكرد و جواب نمىداد و بر استماع بسنده مىكرد. چون يك سال تمام شد، گفت: اين صبر يكساله من، كار سى ساله بود كه كرده شده، پس به حبيب راعى افتاد و گشايش او در اين راه از او بود و مردانه پاى در اين راه نهاد و كتب را به آب فرو داد و عزلت گرفت و اميد از خلق منقطع گردانيد.
٣٩. بوعمران واسطى را كشتى بشكست و غرق شد (ص ١٥٤)
در كتاب پند پيران، باب هشتم (ص ٨٢)، حكايتى چنين به نقل از دختر ابو قلابه آمده است:
حكايت: چنين آوردهاند و روايت كردهاند از دختر ابو قلابه كه: وقتى در كشتى نشسته بوديم و ناگاه بادى برخاست و موجى برآمد و كشتى بشكست و من با زنى ديگر به لوحى بمانديم. بادى برآمد و آن تخته از چپ و راست مىبرد و آن زن تشنه شد. ساعتى دو سه صبر كرد. تشنگيش به غايت رسيد. پس دختر ابو قلابه سر بر كرد و گفت: بار خدايا! فرياد درماندگان رس و اين برشته خود را آب ده. آواز سلسلهاى شنودم. چون بنگريستم، ركوهاى ديدم از گوهر؛ پر آب سرد و سلسلهاى زرين در وى بسته؛ و برابر دهان آن زن فرود آمد. زن دست فراز كرد و از آن آب بخورد. در ساعت، آن ركوه سوى آسمان شد و من از پس آن مىنگريسته، مردى را ديدم در هوا پاى گرد كرده و آن سلسله به دست گرفته. گفتم: اى جوانمردا! تو كيستى كه خداى تعالى ترا اين كرامت ارزانى كرده است و به چه چيز به اين درجه رسيدهاى؟
گفت: من هواى خويش براى رضاى خداى تعالى بگذاشتم؛ به عوض آن، مرا در هوا بنشانده است.
در ترجمه رساله قشيريه، ص ٦٥٣، ابو عمران واسطى گويد: اندر كشتى بودم، با اهل خويش. كشتى بشكست و من و زن بر تختهاى بمانديم و آن زن را وقت فرا رسيد كه