راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢٤٢ - خليل (ص ١١١)
و در وجه خلّت حضرت ابراهيم (ع) آمده است كه: ابن عباس گفت: ابراهيم (ع)، مهماندار بود. خانه بر سر راه داشتى تا هر كسى كه بر وى گذشتى، وى را مهمان كردى.
پس يك سال مردمان را قحط رسيد. از ابراهيم (ع) درخواست طعام كردند و ابراهيم (ع) را عادت بود كه هر سال، بار از مصر آوردى، از نزديك دوستى كه در مصر داشت. غلامان را و شتران را فرستاد نزديك وى؛ بار خواست؛ و بار نبود آن سال؛ كه ايشان را هم قحط رسيده بود. شتران را تهى بازگردانيدند، تا به هامونى رسيدند كه پر از ريگ بود. آن چاكران ابراهيم (ع) با خود گفتند، اگر اشتران را بازگردانيم بىبار، نه خوب بود؛ و دشمن را شماتت بود. درايستادند و غرارهها[١] پر از ريگ كردند. چون بر ابراهيم (ع) رسيدند، قصه با ابراهيم (ع) بگفتند و ابراهيم (ع) دلتنگ شد؛ كه مردم را اميدوار كرده بود؛ و دل بر آن نهاده كه اكنون طعام رسد. و ساره در آن حال خفته بود و از اين قصّه خبر نداشت. پس ابراهيم (ع) در خواب شد از دلتنگى و ساره بيدار گشت و پرسيد: غلامان ما رسيدند از مصر و بار آوردند؟ گفتند: آرى، رسيدند. ساره سر آن بار بگشاد؛ آرد سفيد نيكو ديد. خبّازان را بفرمود تا در پختن ايستادند. چون ابراهيم (ع) بيدار گشت، بوى طعام به وى رسيد. گفت: «يا سارة! من اين هذا الطعام؟» (از كجا آمد اين طعام؟) گفت: اين آن است كه از نزديك خليل تو، آن دوست مصرى آوردند. ابراهيم (ع) فضل و كرامت خداى بر خود بدانست و گفت: اين از نزديك «خليل من، الله» است، نه از نزديك خليل مصرى. ابن عباس گفت: آن روز رب العزّة، ابراهيم (ع) را دوست خواند و او را خليل خود خواند.
گفتهاند: آن روز كه فريشتگان در پيش ابراهيم (ع) شدند، بر صورتهاى غلامان نيكوروى، ابراهيم (ع) پنداشت كه ايشان مهماناند. گوساله فربه بريان كرد و نزديك ايشان آورد. آنگه گفت: بخوريد به دو شرط: يكى آنكه چون دست به طعام بريد، گوييد «بسم الله» و چون از طعام فارغ شويد، گوييد «الحمد لله». جبرئيل گفت: يا ابراهيم! سزاوارى كه الله ترا دوست خود گيرد و خليل خود خواند.
گفت: آن روز رب العزّه، او را خليل خود خواند.
[١] غراره: جوال.