راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٥٥ - حكايت
بود و گاه در ركوع و گاه در سجود. نزد او شدم. گفتم: نماز بسيار مىگزارى؟[١] گفت:
منتظر دستورى مىباشم.[٢] رقعهاى ديدم از هوا نزد او افتاد؛[٣] در وى نوشته[٤] كه:
«من العزيز العفور، الى العبد الصادق: انصرف مغفورا، ما تقدم من ذنبك و ما تأخر» (از پروردگار عزيز[٥] به بنده راستگوى و راستكار. بازگرد، گناهان كرده گذشته و آينده آمرزيده.[٦]
حكايت[٧]
ميان شاه شجاع و يحيى معاذ- رحمهما الله[٨] دوستى بود؛ و او به تذكر[٩] يحيى نيامدى. گفتى مصلحت چنين است. روزى به درخواست [جمعى] بيامد.[١٠] سخن يحيى بسته شد. گفت: به مجلس ما كسى حاضرست كه وى به وعظ اوليتر است.[١١]
استاد ابو على دقّاق- رحمة الله عليه- در مرو وعظ مىگفت. رنجور شد. قصد بازگشتن نيشابور كرد. [در] خوابش نمودند كه: نتوانى رفت؛ كه جماعتى از جن با سخن تو آرامى[١٢] و الفتى دارند؛ ترا[١٣] نگذارند كه بروى.
يا احمد! هل تعرف اى شيىء[١٤] اهناء؛ و اى حيوة اصفى[١٥] و ابهى؟[١٦] قال: اللهم لا.
قال: العيش الهنى:[١٧] فهو الذى لا يفتر[١٨] صاحبه عن ذكرى. و لا ينسى نعمتى.
[١] - مىگذارى. سبب چيست؟
[٢] - من منتظر دستوريم.
[٣] - چون بازگشتم، ناگاه رقعه از هوا نزد او آمد.
[٤] - بر وى نوشته.
[٥] - عزيز آموزگار.
[٦] - بازگرد كه گناهان گذشته و آينده ترا آمرزيدم.
[٧] -( حكايت) ندارد.
[٨] - شاه شجاع كرمانى و يحيى معاذ رازى روحمهما.
[٩] - به وعظ.
[١٠] - به درخواست جمعى روزى بيامد.
[١١]. كه امروز به مجلس ما كسى حاضر است كه وى به وعظ اوليتر است.
[١٢].( آرامى) ندارد.
[١٣].( ترا) ندارد.
[١٤]. اى عيش.
[١٥]. ابقى و ابهى.
[١٦]. تهون.
[١٧]. ام العيس النهىء.
[١٨]. س: لا يغيّر؛ مير: لا يغتّر.