راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٢٤ - حكايت
هوا بميرند، ايشان را زندگى [قديم][١] دهم كه حدت مرگ[٢] [را] بر آن گذر نبود[٣]؛ و چون باز روح ايشان به پروازگاه غيب خرامد[٤]، بر دست[٥] باز يار ملك الموتش ننشانم؛ و به الطاف[٦]، بر دست ارواح ملايكهاش بنشانم؛ و به خطاب مستطاب «ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً» محترم كنم؛ و براى روح او [درهاى] قبّه خضراى لاجوردى بگشايم[٧]؛ و جمله حجب از پيش ديده سر او بردارم؛ و خازن جنان را فرمايم تا براى او[٨] بهشت را بيارايند و جنات را آئين بندند[٩]؛ و حورعين، گرد بر گرد كنگره عليين نهد[١٠]؛ و ملايكه روح او را نثار صلوات آورند[١١]؛ و درختان بهشت، ميوه مراد بار آورند[١٢] و شاخهاى با ثمر و داد از راههاى و داديش سر فرود آورند[١٣]. رياح رحمت[١٤] را [از زير عرش][١٥] بفرمايم تا حمالى كوههاى[١٦] مشك و كافور كنند. و در مجمر قدرت بر آتش دود دل محبّ[١٧] عود و عنبر محبت مىسوزند[١٨]؛ چنانك دود و خاكستر در ميان نبود، تا بخار[١٩] بخور رحمت[٢٠] به مشام [جان] عاشق[٢١] جگر سوخته مىرسد. و در وقت قبض روح خطاب متسطاب [بىحجاب و واسطه][٢٢] به گوشش رسانم كه: «اهلا و مرحبا»؛ و به تهنيت قدوم[٢٣] بر رب كريم مژده دهمش و خطابش فرمايم كه: برآى به روضه رحمت و رضوان من؛ و به بهشت پر نعمت مقيم شو، كه نعيم او دايم و مقيم است و بىانقطاع خالدا مخلدا و تراست[٢٤] بر حضرت ما مزدى بزرگ[٢٥] اى
[١] - زندگى قديم.
[٢] - حدوث مرگ.
[٣] - و غفلت و غيبت را بر آن گذر نبود.
[٤] - قبض روح او تميز من نكند.
[٥] - به دست.
[٦] - و به نكات الطاف.
[٧] - درهاى قبه خضر لاجوردى بگشايم.
[٨] - تا براى جان او.
[٩] -( و جناب را آئين بندند) ندارد.
[١٠] - حورعين گرد وى بر كنگره عليين برآيند.
[١١]. آرند.
[١٢]. آرند.
[١٣]. و شاخها با ثمره مراد از راه و داد پيش او سر فرود آرند.
[١٤]. و رياح.
[١٥]. س:( زير عرش) ندارد.
[١٦]. س: حمالى كوشكها.
[١٧]. به آتش دل محبت.
[١٨]. عنبر مىسوزند.
[١٩]. س: تا بخار طبيعت بخور بىزحمت.
[٢٠]. س: مشام عاشق.
[٢١]. ندارد.
[٢٢]. ندارد.
[٢٣]. و قدوم.
[٢٤]. خالدا مخلدا و دائما مؤبدا تراست.
[٢٥]. مردى بزرگ.