راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٦٤ - حكايت
يا احمد،[١] اجعل همّك هما واحدا[٢] و اجعل لسانك لسانا واحدا و اجعل بدنك متواضعا، حتى لا تغفل [عنّى][٣] ابدا فمن غفل عنّى[٤] لا ابالى فى اىّ واد هلك.
اى احمد[٥]! يك همّت باش و زبان و دل با من يكىدار[٦]؛ يعنى به دل و زبان در طلب من باش[٧]. و تواضع و افكندگى پيشه گير و نگر تا از من غافل نشوى؛ كه هر كه از من غافل شود، به هر وادى كه درافتد هلاك شود، دريغ نبود[٨]. يعنى نظر عنايت از او باز گيرم و از خود دور كنم[٩].
رباعى[١٠]
|
اى عاقل[١١] اگر تو واقف اسرارى |
يك دوست بسنده كن كه يك دل دارى |
|
|
افكندگكى بگير و غافل منشين |
از دوست اگر منتظر ديدارى[١٢] |
|
حكايت[١٣]
يكى از كريمان عرب را پرسيدند كه: از خود كريمتر كسى ديدهاى؟ گفت: در باديه[١٤] بر سر قبيله رسيدم. به نزد عربى فرود آمدم. هر روز شترى مىكشت. گفتم: اين اسراف باشد. گفت: از كرم نباشد كه گوشت شب مانده پيش مهمان نهيم[١٥]. وقت بازگشتن، صره زر صد دينارى پيش اهل او نهادم و بازگشتم. عرب [در غضب شد و از عقب آمد][١٦] و
[١] - س:( يا احمد) ندارد.
[٢] - فى هما واحدا.
[٣] - لا تغفل عنّى.
[٤] -( عنّى) ندارد.
[٥] - خطاب رسيد كه اى احمد.
[٦] - يك دل و يك زبان و يك همّت باش و دل با من يكى دار.
[٧] - به دل و زبان با من يكى باش.
[٨] - نباشد.
[٩] - خودش دور كنم.
[١٠] -( رباعى) ندارد.
[١١]. س: اى عقل.
[١٢]. چو يك دل دارى.
[١٣].( حكايت) ندارد.
[١٤]. وقتى در باديه.
[١٥]. ميهمان نهم.
[١٦]. س: داخل قلاب را ندارد.