راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٣٦ - حكايت
نقصان[١] شتابزدگى نبود؛ و دل ايشان را از نور حياى خود پر گردان[٢] تا هر زمان شرم دارند[٣]؛ و ديده بصيرت ايشان را به ديدن آيات بيّنات خود بگشاى، تا آفات نفس و آفات دنيا و وساوس ديو را بشناسند[٤]. و تو داناترى[٥] به علمهاى پنهان. اى جوانمرد! جهد كن، تا خود را به زهد و حسن معاملت نشانه تير دعاى نيك از كمانكش[٦] صواب [پرتاب] قاب قوسين سازى[٧] كه هر كه ناوك سحر به دست سهر انداخت، هرگز از هدف اجابت، خطا نكند[٨]. امروز از كيش نفس بد كيش بيرون آى[٩] اتا فردا [ى قيامت] در قربان شفاعت و حمايت او قبول يابى[١٠].
طالب علمى چيزى مىنوشت[١١]، دير خشك مىشد[١٢]. پاره خاك وقف از ديوار[١٣] به سرانگشت بر روى كاغذ پاشيد[١٤] بر اميد آنكه برين قدر[١٥] مضايقت نرود. هاتفى آواز داد[١٦]: «سيعلم المتسخفّ بالتراب ما يلقى من شدّة العذاب»[١٧] (زود بود كه سبك دارنده ذراير خاك، به عذاب گران و آتش سوزان درماند[١٨] و بجز باد ندامت و آب حسرت[١٩]، به دست او چيزى نماند).
[١] -( نقصان) ندارد.
[٢] - بزرگ و پر گردان.
[٣] - شرم دارند از تو.
[٤] - و وسواس ديو و ضرر دنيا را بشناسند.
[٥] - عبارت( تو داناترى) ندارد.
[٦] - كمان كيش.
[٧] - صواب پرتاب قاب قوسين سازى.
[٨] - ناوك سحرى كه به دست سهر هر كه انداخت هرگز از هدف اجابت خطا نكند.
رباعى
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٩] - امروز از كيش بد كيشى نفس.
[١٠] - تا فرداى قيامت.
[١١]. بجاى( طالب علمى)،( جمعى كودكان بازى مىكردند) آمده است.
[١٢]. و دير.
[١٣]. پاره خاك از ديوار وقف.
[١٤]. بر روى كاغذ تراشيد.
[١٥]. بر اين قدر خاك.
[١٦]. از هاتفى شنيد.
[١٧]. سيعلم المستحق ما ينفى التراب ما بلغ من شده العذاب.
[١٨]. زود بود كه به سبك داشت اين خاك به عذاب.
[١٩]. آب حسرت و باد ندامت.