راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٢٤٩ - اصحاب كهف (ص ١٣٧)
بيفتاد و زردروى گشت.[١] و آن روز، نوبت خدمت يمليخا بود كه آب بر دست ملك مىريخت و اين شش كس نوبت كرده بودند كه چون از خدمت وى فارغ شدندى، به دعوت به خانه يكى از ايشان بودندى. و آن روز، اتفاق را نوبت يمليخا بود. چون خوان بنهادند و دست به طعام بردند، يمليخا نخورد و همچنان متفكّر و مضطرب نشسته، گفتند: چرا طعام نخورى و بر طبع خود نهاى؟ گفت: اى برادران! مرا انديشهاى در دل افتاد كه خورد و خواب و قرار از من ربوده. گفتند: آن چه انديشهاى است؟
گفت: اين دعوى خدايى مىكند و من امروز او را بر حالى ديدم از بيم ترس كه خدايان چنان نباشند و چنان نترسند و نيز انديشه مىكنم كه خدايى را كسى شايد و خداوندى كسى را سزد كه آفريدگار آسمان و زمين و جهان و جهانيان بود.
چون يمليخا اين سرّ بر ايشان آشكارا كرد، ايشان وى را بوسه همى دادند و مىگفتند:
ما را همين انديشه بخاطر درمىآيد؛ لكن زهره آن نداشتم كه اين حال را كشف كنيم.
بيكبار آواز برآوردند كه دقيانوس خداى نيست و جز آفريدگار آسمان و زمين، خداوند جبّار نيست: «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ».
يمليخا گفت: اكنون يقين دانيد كه ما اين دين در ميان اين قوم نتوانيم داشت؛ ما را ببايد گريخت در وقت غفلت ايشان. پس چون دانستند كه قوم از ايشان غافلاند، برنشستند و از شهر بيرون شدند. سه ميل گرم براندند؛ آنگه يمليخا گفت: از اسب فرود آييد ... از ستور پياده شدند و قصد رفتن كردند ... آن روز هفت فرسنگ برفتند تا پايهايشان افكار شده و رنجور گشته، گرسنه و تشنه، شبانى را ديدند؛ گفتند: هيچ طعام دارى يا پاره شير كه به ما دهى؟ گفت: دارم. ليكن رويهاى شما روى ملوكست و بر شما اثر پادشاهى مىبينم، نه اثر درويشى. و چنان دانم كه شما از دقيانوس گريختهايد. قصه خويش با من بگوييد. ايشان گفتند: ما دينى گرفتهايم كه اندر آن دين، دروغ گفتن روا
[١] - در قصص سور آبادى مذكور است: گربهاى بر بام گنبد بدويد؛ هرستّى بيامد؛ دقيانوس پنداشت كه آن ملك تاختن آورد. رنگ از روى برفت؛ لرزه بر دست وى افتاد. مكسملينا، در وى نگريست؛ آن تغيير بر وى بديد. به خرد خويش بدانست كه او خدايى را نشايد كه اگر وى خدا بودى بدان قدر واقعه از جاى بنه شدى؛ آن را در دل مىداشت تا به خانه خويش آمد.
( قصص سورآبادى، ج ١، ص ٥٨٤).