راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٢٧ - حكايت
شهوانى را به دست فنا سپرده باشند و از شر [او] باز رسته[١]. جاى طلب راحت عابدان، خلوت سراى خاكست. آب روى[٢] ايشان، از چشمهسار ديده بود و همنشين ايشان، جمع ملايكه بوند[٣]، مناجات ايشان با ملك منّان[٤] بود؛ نور[٥] جولانگاه ايشان، زير عرش مجيد [بود][٦]؛ مرغ دل ايشان، در قفص قالب مىطپد و فرجه مىطلبد، تا پرواز كند و از اين ديوسراى استخوانى، به دولت سراى سبحانى رسد.
كى باشد كه اين قفص بردارم و در باغ الهى آشيان سازم؛ و اين ديوسراى استخوانى در پيش سگان دوزخ اندازم[٧].
عمر عبد العزيز را غلامى بود. شبى گفت خليفه را[٨]. به عدل و رأفت تو، همه خلق آسودهاند، الّا من و تو كه پيوسته در مجاهده مىباشيم. [غلام را][٩] گفت: ترا[١٠] آزاد كردم تا تو[١١] با رعيّت بياسايى. اما جاى آسايش من آخرتست؛ كه اگر روز[١٢] آسايش كنم، رعيت در رنج افتد[١٣] و اگر شب بياسايم، روز قيامت ضايع مانم.
حضرت ابراهيم ادهم مىگويد[١٤]: راهبى را ديدم. گفتم: دنيا را صفت كن[١٥] گفت: خلقى است بر مثال زنى: سر وى از تكبّر، روى وى[١٦] از فرح، چشم وى[١٧] از عجب، زبان وى[١٨] از معذرت، گوش وى از نسيان، نفس وى[١٩] از علو، دل وى[٢٠] از طمع، شكم وى از حرص، پاى وى از حسد، گردن وى از حزن، پشت وى از نوميدى، زينت وى از شهوات[٢١]؛ اين است صورت دنيا، كه شما به وى فخر مىكنيد. از وى بر حذر باشيد.
[شيخ سنايى- عليه الرحمه- گويد:]
[١] - از شر او رسته.
[٢] - و آب روى.
[٣] - باشند.
[٤] - احد منان.
[٥] -( نور) ندارد.
[٦] -( مجيد) ندارد.
[٧] - عبارت( كى باشد- تا اندازم) ندارد.
[٨] - خليفه را گفت.
[٩] -( غلام را) ندارد.
[١٠] - ترا نيز.
[١١]. تا تو نيز.
[١٢]. اگر روز در دنيا.
[١٣]. افتند.
[١٤]. ابراهيم ادهم- رحمة الله عليه- مىگويد.
[١٥]. پرسيدم كه دنيا را صفت كن.
[١٦]. روى او.
[١٧]. چشم او.
[١٨]. زبان او.
[١٩]. و نفس وى.
[٢٠]. دل او.
[٢١].( زينت ...) ندارد.