راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٦٥ - حكايت
[آن را][١] در پيش من انداخت و گفت: بازرگانى با حق كنيم[٢] و پاداش از غير وى گيريم[٣]؟
و بازگشت. گويند[٤]: قيس سعد[٥] عباده خزرجى از رؤساى مدينه[٦] بيمار شد. پرسيد كه:
سبب چيست كه اهل مدينه به عيادت من كم مىآيند؟ گفتند: بيشتر اهل مدينه، وامدار تواند. شرم دارند كه بىمال، نزد تو آيند. دگر روز فرمود تا در شهر منادى كردند: «الا انّ من لنا عليه حقا[٧] فرهبناه. لا خير فى مال يحول بيننا و بين اخواننا» (هر كه او را به من چيزى مىبايد داد، گردن او را از آن وام آزاد كرديم. چه خير بود در مالى كه ميان ما و ميان دوستان ما حجاب افكند؟[٨].
[يا احمد!] استعمل عقلك قبل أن يذهب[٩]. فمن استعمل عقله لا يخطى و لا يطفى.[١٠] و اعمل بعلملك الّذى علّمتك حتى اجتمع[١١] لك علم الاولين و الآخرين. ثم اختم على قلبك بالمعرفه ما لا يقدر [على] وصفه الواصفون. و اجعلك معلّما حيث توجهت. و اسألك بك كل خير[١٢] و ارشدك الى طريق العارفين[١٣] و اقويّك على العباده و احبّها[١٤] اليك اعينك[١٥] عليها حتى لا يكون شيىء احبّ اليك من العباده.
اى احمد[١٦]! عقل خود را در كار دار پيش از آنكه[١٧] از تو برود؛ كه عقل و علم، داعى حقاند. عقل بندست از ناكردنى: «من قارن[١٨] ذنبا فارقه عقله» (هر كه به گناه نزديك شود[١٩]،
[١] - س:( آن را) ندارد.
[٢] - كنم.
[٣] -( گويند) ندارد.
[٤] -( گويند) ندارد.
[٥] -( سعد) ندارد.
[٦] - س: روستاى مدينه.
[٧] - س: عليه حق.
[٨] - يعنى هر كه را چيزى به من مىبايد داد، آزاد كردم از وام. چه خير بود در مالى كه ميان ما و دوستان ما حجاب كند؟.
[٩] - تذهب.
[١٠] - ن: لا يخط و لا يطغ.
[١١]. يجتمع.
[١٢]. الى كل خير.
[١٣]. الى طريق من طريق العارفين.
[١٤]. س: و احبّها.
[١٥]. س: اعتفك( ناسخ: اعتقك).
[١٦]. پس خطاب فرمود كه اى احمد.
[١٧]. از پيش از آنكه.
[١٨]. من قارب.
[١٩]. بود.