راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٥٣ - حكايت
بيت
|
بر بنده عظيم سهل و آسان باشد |
بر ياد تو جان دادن و خندان بودن[١] |
|
روح مناجات كند؛ گويد: الهى! چگونه به خود معجب گردم؟ من خوار بودم؛ تو مرا عزيز كردى. مغلوب بودم؛ تو[٢] مرا نصرت كردى.[٣] و ضعيف بودم؛ تو[٤] مرا قوى كردى. و مرده بودم؛ مرا به ذكر خود زنده كردى. اگر نه ستارى تو بودى، من از اول قدم[٥] رسوا شدمى. به يك ذلّت عصيان[٦] در نسيان بماندمى. الهى! چگونه طالب رضاى تو نباشم؟ و تو مرا كامل به معرفت خود كردى. تا به عقل، حق را از باطل و امر را از نهى و علم را از جهل و نور را از ظلمت باز شناختم.
از حق تعالى خطاب رسد[٧] كه: در هيچ وقت ترا از رؤيت خود در حجاب ندارم.
به دار الجلال من حاضر آى،[٨] هر وقت كه خواهى؛ كه من با محبّان و دوستان خود، چنين كنم.[٩]
نظم[١٠]
|
دوستان در بوستان قدس من |
دايم اندر وصل جاويدان بوند |
|
|
گاه از من شان، سلام و گه پيام |
گاه از من نازل احسان[١١] بوند |
|
|
گاه اندر ملك من شادى كنند |
گاه اندر روضه رضوان بوند[١٢] |
|
گويند كه: يكى از دوستان حق را در دريا وفات رسيد. اهل كشتى خواستند كه او را در دريا اندازند.[١٣] آب دريا درهم زد[١٤] و تك دريا، خشك شد[١٥] خاك كندند
[١] - دو مصرع بجاى هم آمده است.
[٢] - و مغلوب بودم؛ مرا نصرت دادى.
[٣] - و مغلوب بودم؛ مرا نصرت دادى.
[٤] -( تو) ندارد.
[٥] - به اول قدم.
[٦] - به نخست عصيان.
[٧] - از حق سبحانه و تعالى خطاب شنود.
[٨] - س: حاضر آيى.
[٩] - چنين معامله كنم.
[١٠] - شعر.
[١١]. ناظر احسان.
[١٢]. بيت در( مير) نيست.
[١٣]. از كشتى در آب اندازند.
[١٤]. بر هم زد.
[١٥]. در تك دريا، خشكى پديد آمد.