راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ٩٤ - حكايت
بيت
|
تا چند نهى بر دل و جان انده و درد |
از بهر يكى سيم سياه و زر زرد |
|
|
زان پيش كه گردد نفس گرم تو سرد |
با دوست بخور كه دشمنت بايد خورد[١] |
|
و به ترش و شيرين دنيا مغرور نگردد[٢] و به انگشت شره از كامه دنيا، نفس خود كامه را بهره ندهد[٣] و به كام نرساند[٤]؛ كه عارف، گامران بايد[٥] نه كامران.
گفت: الهى! مرا دليل باش به عملى كه مرا بقرب تو رساند.
خطاب شنيد كه: شب را روز كن و روز را شب كن[٦].
گفت: چگونه شب را روز كنم و روز را شب[٧].
بيت
|
شب روز كنم، روز شب اندر كارت |
با هر كه بسازى، شكنم بازارت[٨] |
|
شب را كه هنگام خواب است، به نماز روز كن؛ و روز [را][٩] كه اوقات خوردن است، به روزه بر نفس امّاره شب كن.
گفته اهل حق است[١٠]:
شعر
|
فاذا[١١] اردت مقام الابدال |
فعليك بتبديل الاحوال |
|
|
نفس كز رجوع در عذاب بود[١٢] |
روح را وقت مستطاب بود |
|
[١] - ابيات قبل آمده است( رك: حواشى).
[٢] - گردد.
[٣] - دهد.
[٤] - رساند.
[٥] - كامدان بايد.
[٦] -( س) ندارد؛ كن.
[٧] - در( س) عبارت مذكور نيست.
[٨] - فرمود كه.
[٩] - س:( را) ندارد.
[١٠] - گفتهاند اهل حقيقت كه.
[١١]. اذا.
[١٢]. بيت.