راز ربانى (اسرار الوحى سبحانى) - نسفی، عزیزالدین یا همدانی، میر سید علی - الصفحة ١٥٢ - حكايت
يمين عرش[١] بنشيند[٢]. بدو خطاب رسد كه: اى روح پاك! عالم خاك را چون ماندى[٣]؟
جواب گويد كه: اى آله من و پناه من[٤]! مرا از چيزى پرسيدى كه مرا بدان علم نيست. به عزّت و جلال تو كه، از آن وقت كه، مرا بيافريدهاى، تا اين غايت، من از جلال و بزرگى تو ترسان بودهام.
خطاب عزّت دررسد كه: بنده من! راست مىگويى. تو به تن در دنيا بودى و به روح با من بودى و در نظر من بودى[٥]. سرّ و علانيه تو بر من پوشيده نيست[٦]. هر مرادى كه مىخواهى، از من درخواه تا بدهم؛ هر سؤالى[٧] كه خواهى، بكن، تا اجابت كنم. اينك[٨] بهشت من؛ درآى. اينك جوار من؛ آرام گير با قرب من.
روح گويد: الهى! مرا با خود آشنا كردى. چون ترا يافتم، مرا آرزوى ديگر نماند؛ و از خلق بىنياز گشتم. به عزت و جلال تو، كه اگر رضاى تو در آن باشد، تا به تور [پاره پاره كنندم][٩] و به سختترين حالى هفتاد بار [بكشندم][١٠]، بر اميد يافت رضاى تو، آن بر من سهل و آسان بود.
[١] - عرش رحمان.
[٢] - ترجمه اين قسمت، در نسخه اسعد افندى چنين است:( و فرشتگان ايستاده باشند بر سر وى؛ به دست هر فرشتهاى، قدحى از شراب كوثر و قدحى از خمر بهشتى، جان وى را از آن قدحها سيراب كنند، تا تلخى مرگ و سختى مرگ از وى برود؛ مژده دهند مرا او را به مژده بزرگ؛ و چنين گويند مر او را كه پاك شدى و پاك است جاى بازگشت تو؛ و تو به عزيز كريم حبيب قريب مىرسى؛ جان از دست فرشتگان ببرد و به حضرت عزت رسد، زودتر از چشم زخمى و نماند حجابى و پردهاى ميان جان و ميان حضرت عزت؛ و حضرت عزت به وى مشتاق بود و نشيند بر راست عرش.)( رك. به مجموعه رسائل خطى فارسى آستان قدس، شماره ١، ص ١٥- ١٤).
[٣] - روح پاك عالم پاك! عالم خاك را چگونه يافتى؟.
[٤] - اى پناه من.
[٥] -( در نظر من بودى) ندارد.
[٦] - س: سرّ و علانيه من بر تو پوشيده نيست.
[٧] - هر سؤال.
[٨] - اينت.
[٩] ( ٩ و ١٠). س: تا به نور قهر، پار كنم و به سختترين حالى، هفتاد بار بكشم. مير: تا به نور قهر، پارپار كنم و به سختترين حال، هفتاد بار بكشم( كنندم و كشندم، از ترجمه كتابخانه اسعد افندى گرفته شد).
[١٠] ( ٩ و ١٠). س: تا به نور قهر، پار كنم و به سختترين حالى، هفتاد بار بكشم. مير: تا به نور قهر، پارپار كنم و به سختترين حال، هفتاد بار بكشم( كنندم و كشندم، از ترجمه كتابخانه اسعد افندى گرفته شد).