ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ٧٨
تحمّل اين مقام و رساندن حقّ مظلومان و سركوبى ظالمان و ردّ معالم إلى حدودها و سائر أحكامى كه در شرع مقدّس وارد شده است (مسأله إمامت و ولايت) همانطور كه ذكر شد بسيار مسأله مهمّ و خطير و عميقى است و إنسان نمىتواند از آن حقائق دست بردارد و خود را به مراتب پائينتر سرگرم كند.
فَلَعَمْرِى مَا الإمَامُ إلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ ...
در نامهاى كه حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام براى أهل كوفه نوشتهاند اين جمله آمده است:
فَلَعَمْرِى، مَا الإمَامُ إلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ، الْقَآئِمُ بِالْقِسْطِ، الدَّآئِنُ بِدِينِ الْحَقِّ، الْحَابسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَهِ، وَ السَّلَام
[١] «قسم به نفس خودم، إمام نمىتواند باشد مگر كسى كه حكم به كتاب نمايد، و قيام به قسط كند، و ملتزم به دين حقّ باشد. (شاهد ما در اين جمله است)
الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَه
، در سويداى قلب و نيّت و فكرش غير از پروردگار هيچ نباشد؛ نفسش از ذات خداى تعالى جدا نباشد، دور نباشد، و فكر و انديشهاش به اين طرف و آن طرف، و لو به نحو جزئى نبايد حركت كند.»
نفسش را بايد بر ذات الله تعالى حبس كند، و هيچ خاطره و انديشهاى غير از پروردگار و أمر و نهى و إطاعت و تسليم و فناء در بارگاه او، و فرود آمدن در مقام و حرم أمن او نبايد در نظر بگيرد. حضرت قسم ميخورد:
فَلَعَمْرِى مَا الإمَامُ!
در اينجا مقصود إمامِ معصوم نيست؛ إمام يعنى پيشوا. يعنى در عالم نمىتواند كسى پيشوائى كند مگر آنكه داراى اين خصوصيّات (حابسِ نفس بر ذات خداوند تبارك و تعالى) باشد. يعنى غير از پروردگار هيچ كلامى در او أثر نكند؛ هيچ خاطره خوديّت و منيّت و شخصيّت كه چرا چنين شد، چرا چنان نشد؟ چرا فلان كس به من بى احترامى كرد؟ چرا فلان كس چنين كرد، چنان كرد؟ اين حرفها بالكلّيّه بايد دور ريخته شود. مثل أمير المؤمنين عليه السّلام كه ميگويد: يك ضربت به من زد، شما هم يك ضربت به او بزنيد؛ مبادا ديگران را
[١] -« إرشاد» مفيد، طبع آخوندى، ص ١٨٦