ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ٩٠
كردهام باز گردم. با اينكه خدا ميداند چقدر قلبش به مكّه شائق و رائق است! و أمّا آن مكّهاى كه پرچم أبو سفيان و بقيّة همقطارانش در آنجا باشد و إنسان را در تحت ظلم و فشار قرار بدهند ديگر آن معنويّت را ندارد. يعنى مكّه مىشود دار الظّلمه. و پيغمبر بايد بيابانها را بپيمايد و هشتاد فرسخ آنطرفتر در مدينه محلّى را بيابد كه مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً باشد و بتواند كفّار را به روى زمين بيندازد و دين را إعلان كند و تشكيل حكومت بدهد.
تشكيل حكومت إسلام از همان وقتى بود كه پيغمبر به مدينه آمدند. تا هنگامى كه پيغمبر در مكّه بودند (سيزده سال) تشكيل حكومت نبود؛ دعوت، دعوت خصوصى يا عمومى بود ولى تشكيل حكومت نبود. از وقتى كه پيغمبر هجرت فرمود حكومت تشكيل داده شد.
حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام به أهل كوفه مىنويسد:
فَلَعَمْرِى، مَا الإمَامُ إلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ، القَآئِمُ بِالْقِسْطِ، الدَّآئِنُ بِدِينِ الْحَقِّ، الْحَابسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَهِ؛ وَ السَّلام.
«سوگند به نفس خودم، إمام نيست مگر حاكم به كتاب خدا، و آنكس كه قيام به قسط كند، و ملتزم به دين حقّ باشد، و نفسش را بر ذات پروردگار تعالى حبس كند.» يعنى نفسش را صد در صد گرو أوامر و نواهى و رضا و خواستهها و تجليّات خدا در آورد؛ همّ و غمّى جز تحصيل رضاى خدا نداشته باشد؛ خواب و بيدارى و حركات و سكناتش موقوف بر خدا باشد. اين إمام است.
جمله
فَلَعَمْرِى مَا الإمَامُ
إطلاق دارد. و گرچه در آن زمان لفظ إمام بر خود رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم و أمير المؤمنين و حضرت إمام حسن و حضرت إمام حسين عليهم السّلام انحصار داشته است، و تا اين زمان هم حضرت بقيّة الله عجّل الله تعالى فرجه الشّريف فرد منحصر در اين أمر است، و هيچكس نمىتواند نام إمام بر خود بنهد؛ أمّا إطلاق إمام از اين جهت است كه هر كس زمام امور را در هر زمان بدست گيرد بايد داراى اين صفات: