ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ٥٩
را مطّلع كردم و گفتم: حضرت جعفر بن محمّد عليه السّلام بر پدرت زيد بن علىّ خيلى محزون و داغدار است.
يحيى بمن گفت: عموى من محمّد بن علىّ عليهما السّلام (يعنى حضرت باقر عليه السّلام) به پدرم إشاره كرد كه خروج نكند! و او را مطّلع كرد كه اگر خارج شود و از مدينه بيرون بيايد، مسير امرش به كجا خواهد انجاميد؛ تمام اين قضايا را خبر داد؛ حال آيا تو پسر عمّ من جعفر بن محمّد عليهما السّلام را ديده و ملاقات كردهاى؟! گفتم: آرى! گفت: از او چيزى درباره من شنيدى؟! گفتم: بله! گفت: از من چه قسم ياد مىكرد، بمن خبر بده؟! گفتم: فدايت شوم من دوست ندارم مواجه شوم با تو به آنچه از او درباره تو شنيدم. گفت:
أ بِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنى؟! هاتِ ما سَمِعْتَهُ.
يحيى گفت: تو مرا از مرگ مىترسانى؟! هر چه شنيدى بيان كن! گفتم: شنيدم كه مىگفت: او كشته مىشود و بردار آويخته مىگردد، همانطور كه پدرش كشته شد و به دار آويخته شد.
رنگ از صورت يحيى بن زيد پريد و گفت: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ.[١]
اى متوكّل! خداوند عزّ و جلّ اين أمر را بوسيله ما تأييد فرمود؛ و براى ما علم و شمشير قرار داده است (شمشير و علم هر دو از براى ما جمع شدند) أمّا پسر عموهاى ما (حضرت صادق عليه السّلام) فقط علم دارند. گفتم: فدايت شوم! من ديدم كه مردم به پسر عمّت جعفر عليه السّلام، ميلشان بيشتر است تا به تو و پدرت!
يحيى گفت: چون عموى من محمّد بن علىّ و پسرش جعفر بن محمّد عليهم السّلام مردم را به حيات و زندگى مىخوانند و ما آنها را دعوت به مرگ مىكنيم.
[١] - آيه ٣ ٩، از سوره ١٣: الرّعد