ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ٥٠
ادّعاى إمامت كند و بگويد: من إمامم؛ بعداً مردم را به غير دين خدا بخواند و از روى جهالت و نادانى مردم را از طريق خدا گمراه كند.»
وَ كَانَ زَيْدٌ وَ اللَهِ مِمَّنْ خُوطِبَ بِهَذِهِ الآيَةِ:
وَ جاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ.[١]
«و قسم بخدا، زيد از جمله أفرادى بود كه مخاطب به اين آيه شدهاند: آنطور كه بايد و شايد در راه خدا مجاهده كنيد؛ زيرا كه او شما را اجتباء و اختيار كرده است.»
درباره زيد بن علىّ مجموع و محصّل آنچه بدست مىآيد اينست: أخبار وارده در مدح و ثناء زيد فوق حدّ استفاضه است؛ بلكه مىتوان گفت در حدّ تواتر است. زيد داراى شخصيّتى عظيم بود و پس از حضرت باقر عليه السّلام بهترين و با فضيلتترين أولاد حضرت سجّاد عليه السّلام و قائل به عظمت و مقام صادقين عليهما السّلام بود؛ ليكن ظرفيّت تحمّل اينگونه ظلمها و ستمها را مانند إمام معصوم نداشت. جام صبرش لبريز شد و تكيه بر شمشير داد و عليه حكومت هشام بن عبد الملك كه در مجلس خود علناً بر او شَتْم كرده و ناسزا گفته بود[٢] قيام كرد. اين قيام از باب أمر بمعروف و نهى از منكر بود؛ و
[١] - صدر آيه ٧٨، از سوره ٢٢: الحجّ
[٢] - در« تاريخ يعقوبى» طبع بيروت، سنه ١ ٣ ٧٩ ه، ج ٢، ص ٣٢٥ و ٣٢٦ آمده است كه: زيد بن علىّ بن الحسين بر هشام بن عبد الملك وارد شد. هشام به او گفت: يوسف ابن عُمر ثقفى نوشته است كه: خالد بن عبد الله قسرىّ گفته است كه: من ششصد هزار درهم نزد زيد بن علىّ به عنوان أمانت گذاردهام. زيد گفت: خالد در نزد من چيزى ندارد. هشام گفت: چارهاى نيست از آنكه خودت شخصاً به نزد يوسف بن عمر بروى تا تو را با خالد رو به رو كند! زيد گفت: مرا به سوى غلام ثقفى نفرست تا با من بازى نمايد! هشام گفت: حتماً و به ناچار بايد تو را به نزد او بفرستيم. ميان زيد و هشام سخنان بسيارى ردّ و بدل شد. هشام به او گفت: به من چنين إبلاغ شده است كه خودت را قابل مقام خلافت ميدانى در صورتى كه تو پسر كنيز مىباشى! زيد گفت: اى واى بر تو! آيا موقعيّت مادرم مىتواند مرا از منزلت و شخصيّتم پائين آورد؟ سوگند به خدا: إسحق پسر خانم آزاد بود و إسمعيل پسر كنيز بود، أمّا خداوند عزّ و جلّ از ميان آنها أولاد إسمعيل را برگزيد و عرب را از ايشان قرار داد؛ و پيوسته در رشد و نموّ بود تا رسول خدا صلّى الله عليه و آله از آنان قرار داده شد. سپس زيد گفت: اتَّقِ اللَهَ يا هِشامُ!« اى هشام، از خدا بپرهيز!»
هشام گفت: آيا مثل تو كسى مرا أمر به تقواى خدا ميكند؟! زيد گفت: آرى! إنَّهُ لَيْسَ أحَدٌ دونَ أنْ يَأْمُرَ بِها، وَ لا أحَدٌ فَوْقَ أنْ يَسْمَعَها.« هيچ فردى پائينتر از أمر كردن به تقوى نيست؛ و هيچ فردى برتر از شنيدن آن نمىباشد.»
هشام، زيد را با جماعتى كه از نزد خود مراقب او گذارده بود، از نزد خود بيرون نمود. چون زيد خارج شد گفت: وَ اللَهِ إنِّى لَاعْلَمُ أنَّهُ ما أحَبَّ الْحَيَوةَ قَطُّ أحَدٌ إلّا ذَلَّ.« سوگند به خداوند كه من تحقيقاً ميدانم: هيچكس، هيچگاه زندگى را دوست نمىدارد مگر آنكه ذليل مىشود.» هشام به يوسف بن عمر نوشت: چون زيد بن علىّ بر تو وارد شد، او را با خالد قسرىّ رو به رو كن و يك ساعت هم زيد نزد تو در كوفه نماند، فَإنّى رَأَيْتُهُ رَجُلًا حُلْوَ اللِسانِ شَديدَ الْبَيانِ خَليقًا بِتَمْويهِ الْكَلامِ؛ وَ أهْلُ الْعِراقِ أسْرَعُ شَىْءٍ إلَى مِثْلِهِ.« چرا كه من او را چنين دريافتم كه مردى است شيرين سخن و در منطق استوار، و براى برگرداندن مطلب و گفتار از حقّ به باطل قابليّت بسزائى دارد؛ و مردم عراق به أمثال چنين مردى زود راغب شده و با سرعت به سويش مىشتابند.»
چون زيد وارد كوفه شد نزد يوسف بن عمر آمد و گفت: چرا مرا از نزد أمير المؤمنين به اينجا إحضار كردى؟! يوسف گفت: خالد بن عبد الله ميگويد: من نزد زيد ششصد هزار درهم دارم. زيد گفت: خالد را حاضر كن! يوسف، خالد را در حالى كه وى را به غلّ و آهن سنگين بسته بودند حاضر كرد.
يوسف گفت: اين زيد بن علىّ است، مالى را كه از او طلب دارى بيان كن! خالد گفت: وَ اللَهِ الَّذى لا إلَهَ إلّا هُوَ، ما لى عِنْدَهُ قَليلٌ وَ لا كثِيرٌ؛ وَ لا أرَدْتُمْ بِإحْضارِهِ إلّا ظُلْمَهُ!« سوگند بخداوند كه هيچ معبودى غير از او نيست، من در نزد زيد مالى ندارم، نه كم و نه بسيار! و شما از إحضار زيد مقصودى نداشتيد مگر ظلمى و ستمى را كه به وى نموده باشيد!»
در اينحال يوسف رو به زيد نموده، گفت: أمير المؤمنين به من أمر كرده است كه در همان ساعت ورودت به كوفه، از آن بيرونت كنم. زيد گفت: سه روز استراحت كنم، سپس خارج مىشوم! گفت: أبداً راهى نيست! گفت: فقط امروز را استراحت كنم! يوسف گفت: حتّى يك ساعت هم نمىشود. يوسف، زيد را با گماشتگانى كه از نزد خود قرار داد از كوفه خارج كرد؛ و زيد در حال خروجش به اين أبيات متمثّل شد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|