ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ١٤٤
سر مىزد تذكّر مىدادند و جلوى خطا را مىگرفتند؛ و اگر قابل دفع نبود آن شخص را از مجلس استفتاء و يا از بيرونى و أمثال اينها طرد مىكردند و نمىگذاشتند خودشان دستخوش آراء و أهواء اينها قرار بگيرند.
اين هم فقط بواسطه حُسن ظنّى است كه إنسان بدون جهت درباره بعضى پيدا مىكند. بعضى از خواصّ إنسان، از شاگردان و محبّين و قوم و خويشهاى او، بواسطه ارتباطى كه با إنسان دارند رخنه مىكنند و كم كم فكر او را مىدزدند و به عقيده خودشان مىخواهند كار خوبى بكنند، ميخواهند خدمت به جامعه كنند، خدمت به مسلمين كنند، و حال آنكه ممكن است خلاف اين باشد.
اين يك ظلمى است كه بر مردم پيدا مىشود بدون اينكه شخص فقيه بفهمد. اين خطر بسيار عظيمى است كه أمير المؤمنين عليه السّلام در آن نامه به مالك أشتر تذكّر مىدهد و سرّش را بيان مىكند.
ابن أبى الحديد در «شرح نهج البلاغه» در شرح خطبه دويست و چهارده كه درباره حقّ والى بر رعيّت و رعيّت بر والى ذكر شد، داستانى نقل مىكند كه: أهل كوفه نزد مأمون آمدند و از والى خود تظلّم كردند؛ مأمون به آنها گفت
: ما عَلِمْتُ فى عُمّالى أعْدَلَ وَ لا أقْوَمَ بِأَمْرِ الرَّعيَّةِ، وَ لا أعْوَدَ عَلَيْهِمْ بِالرِّفْقِ مِنْهُ.
«من در ميان تمام عمّال خودم كه در بلاد مختلف گماشتهام، كسى كه عادلتر باشد و در رسيدگى به امور رعيّت استوارتر باشد و از جهت رفق و مداراى او به رعيّت و رساندن ثمرات و منافع به رعيّت از همه پر بهرهتر باشد، مانند اين شخص سراغ ندارم؛ اين از همه آنها بهتر است».
داستان مرد كوفى و شكايت او نزد مأمون از جور و ستم والى كوفه
فَقالَ لَهُ مِنْهُمْ واحِدٌ: فَلا أحَدَ أوْلَى مِنْكَ يا أَميرَالْمُؤْمِنينَ بِالْعَدْلِ وَ الإنْصافِ! وَ إذا كانَ بِهَذِهِ الصِّفَةِ فَمِنْ عَدْلِ أميرِالْمُؤْمِنينَ أنْ يُوَلِّيَهُ بَلَدًا بَلَدًا حَتَّى يَلْحَقَ أهْلَ كُلِّ بَلَدٍ مِنْ عَدْلِهِ مِثْلُ ما لَحِقْنا مِنْهُ، وَ يَأْخُذوا بِقِسْطِهِمْ مِنْهُ كَما أخَذَ مِنْهُ سِواهُمْ؛ وَ إذا فَعَلَ أميرُالْمُؤْمِنينَ ذَلِكَ لَمْ يُصِبِ الْكوفَةَ مِنْهُ أكْثَرَ مِنْ ثَلاثِ