ولايت فقيه در حكومت اسلام - حسينى طهرانى، سيد محمد حسين - الصفحة ١١٤
واليان حبّ فخر داشته باشند و أمر و أساس ولايتشان را بر پايه أنانيّت و كبر و شخصّيت قرار بدهند. أمّا حالا چنين شده است كه ولايتى به آنها داده شده است، و آنها حقيقةً خود را از نقطه نظر تكوين مسلّط بر نفوس مىبينند، و طريق تَفَرعُن را در أمر و نهى خود بر قرار مىكنند.)
وليكن من ناخوشايند و مكروه دارم كه در گمان شما چنين جولان كند، چنين خطور كند كه من دوستدار خودپسندى و مدح و ثناء و تعريف كردن هستم. من ناخوشايند دارم از اينكه حتّى در فكر شما بگذرد كه من دوست دارم كسى مرا تعريف كند!
نمى فرمايد: من دوست ندارم كسى مرا تعريف كند! نه، نمىخواهم شما چنين گمانى كنيد كه علىّ كسى است كه دوست دارد او را تعريف كنند! أصلًا من كراهت دارم و بدم مىآيد كه در گمان شما چنين پندارى بگذرد كه من دوستدار إطراء، يعنى تعريف كردن، تحميد و تمجيد كردن و استماع ثناء هستم. من دوست ندارم ثناء شما را بشنوم؛
وَ لَسْتُ بِحَمْدِ اللَهِ كَذَلِكَ.
مى گويد: الحَمد لِلّه اينطور نيستم! يعنى خدا خواسته است و جلوه جمال پروردگار در من ظهور و بروز كرده است كه اين صفت را از من برداشته است؛ اگر هم مىخواست بر نمىداشت. نمىفرمايد:
لَسْتُ كَذَلِكَ
: اينطور نيستم؛ بلكه مىفرمايد:
لَسْتُ بِحَمْدِ اللهِ كَذَلِكَ
، يعنى اين هم از خداست.
و اگر فرضاً من دوست داشتم كه از من تعريف و ثناء كنند، تركش مىكردم. براى چه؟! براى اينكه مىديدم چون مرا تعريف كنند، خدا را از مقام و درجه خود، و از آنچه أحقّ است از عظمت و كبريائيّت پائين آوردهام. چون غير از وجود خدا موجودى نيست، غير عظمت پروردگار عظمتى نيست. علىّ كه والى ولايت إمكان است محو در ذات پروردگار است. در اينصورت اگر مرا در مقابل خدا قرار بدهند و تعريف كنند، من عظمت او را پائين آوردهام؛ لذا من ناخوشايند داشتم كه خدا را پائين بياورم و از آنچه كه سزاوار مقام عظمت