تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٩١ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
گفت :چند بار ! به کشتي در بودم و مرا کشتي بان نمي شناخت . جامه خلق داشتم و مويي دراز ، و بر حالي بودم که از آن اهل کشتي جمله غافل بودند ، و بر من مي خنديدند ، و افسوس مي کردند ، و در کشتي مسخره اي بود . هر ساعتي بيامدي ، موي سر من بگرفتي و برکندي ، و سيلي بر گردن من زدي . من خود را به مراد خود يافتمي ، و بدان خواري نفس خود شاد مي شدمي - که ناگاه موجي عظيم برخاست ، و بيم هلاک پديد آمد . ملاح گفت :«يکي از اينها را در دريا مي بايد انداخت تا کشتي سبک شود ، مرا گرفتند تا در دريا بيندازند . موج بنشست و کشتي آرام گرفت . آن وقت که گوشم گرفته بودند تا در آب اندازند نفسي را به مراد ديدم و شاد شدم . يکبار ديگر به مسجدي رفتم تا بخسبم . پايم گرفتند و مي کشيدند و مسجد را سه پايگاه بود . سرم بر هر پايه اي که بيامدي بشکستي ، و خون روان شدي . نفس خود را به مراد خويش ديدم و چون مرا بر اين سه پايگاه برانداختندي بر هرپايگاهي سر اقليمي بر من کشف شد . گفتم : کاشکي پايه مسجد زيادت بودي تا سبب دولت زيادت بودي . يکبار ديگر آن بود که در حالي گرفتار آمدم ، مسخره اي بر من بول کرد ؛ آنجا نيز شاد شدم . يکبار ديگر پوستيني داشتم ، جنبنده اي بسيار در آن افتاده بود ، و مرا مي خوردند ، ناگاه از آن جامه ها که در خزينه نهاده بودم يادم آمد ، نفس فرياد برآورد که آخر اين چه رنج است ؟ آنجا نيز نفس به مراد ديدم.
نقل است که يکبار در باديه بر توکل بودم . چند روز چيزي نيافتم . دوستي داشتم .گفتم :اگر بر وي روم توکلم باطل شود در مسجد شدم و بر زبان براندم که توکلت علي الحي الذي لايموت لا اله الا هو . هاتفي آواز داد که سبحان آن خدايي که پاک گردانيده است روي زمين را ، از متوکلان .
گفتم :چرا ؟
گفت :متوکل که بود ؟ آنکه براي لقمه اي که دوستي مجازي به وي دهد راهي دراز در پيش گيرد و آنگاه گويد توکلت علي الحي الذي لايموت ، دروغي را توکل نام کرده اي .
و گفت :وقتي زاهدي متوکل را ديدم پرسيدم که تو از کجا خوري ؟
گفت :اين علم به نزديک من نيست . از روزي دهنده پرس مرا با اين چه کار ؟
و گفت :وقتي غلامي خريدم . گفتم :چه نامي ؟
گفت :تا چه خواني ؟
گفتم :چه خوري ؟
گفت :نه چه دهي ؟
گفتم :چه پوشي؟
گفت :تا چه پوشاني ؟
گفتم : چه مي کني ؟
گفت :تا چه فرمايي .
گفتم : چه خواهي ؟
گفت :بنده را با خواست چه کار .
پس با خود گفتم :اي مسکين ! تو در همه عمر خداي را همچنين بنده بوده اي ؟ بندگي باري بياموز . چنداني بگريستم که هوش از من زايل شد .
و هرگز او را کسي نديد - مربع نشسته - او را پرسيدند :چرا هرگز مربع ننشيني ؟
گفت :يک روز چنين نشسته ، آوازي شنيدم از هوا که :اي پسر ادهم !بندگان در پيش خداوند چنين نشينند ؟ راست بنشستم و توبه کردم .
نقل است که وقتي از او پرسيدند که بنده کيستي ؟ بر خود بلرزيد و بيفتاد و در خاک گشتن گرفت . آنگاه برخاست و اين بر آيت برخواند :ان کل من في السموات و الارض الا اني الرحمن عبدا.
او را گفتند :چرا اول جواب ندادي ؟
گفت :ترسيدم که گويم بنده اويم ، او حق بندگي از من طلب کند . گويد حق بندگي ما چون بگزاري ؟ نه ، نتوانم هرگز اين خود کسي گفت .
نقل است که از او پرسيدند :روزگار چون مي گذاري ؟