تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٨٨ -           ذکر ابراهيم بن ادهم رحمة الله عليه
سه شب ديگر هيچ نيافت . همچنين چهارصد رکعت نماز کرد ، تا شب هفتمين رسيد . ضعفي در وي پديد آمد . گفت :الهي ! اگرم بدهي شايد .
در حال جواني بيامد . گفتش به قوتي حاجت هست ؟
گفت :هست .
او را به خانه برد . چون در روي او نگريست نعره بزد .
گفتند :چه بود ؟
من غلام توام و هرچه دارم از آن توست .
گفت :آزادت کردم و هرچه در دست تو است به تو بخشيدم . مرا دستوري ده تا بروم .
و بعد از اين گفت :عهد کردم الهي به جز از تو هيچ نخواهم که از کسي نان خواستم ، دنيا را پيش من آوردي .
نقل است که سه تن همراه او شدند . يک شب در مسجدي خراب عبادت مي کردند . چون بخفتند وي بر در ايستاد تا صبح . او را گفتند :چرا چنين کردي ؟
گفت :هوا عظيم سرد بود و باد سرد . خويشتن را به جاي درکردم تا شما را رنج کمتر بود.
نقل است که عطاء سلمي آورده است به اسناد عبدالله مبارک که ابراهيم در سفري بود و زادش نماند . چهل روز صبر کرد و گل خورد و با کس نگفت تا رنجي از وي به برادران وي نرسد .
نقل است که سهل بن ابراهيم گويد :با ابراهيم ادهم سفر کردم . من بيمار شدم آنچه داشت بفروخت و بر من نفقه کرد . آرزويي از وي خواستم . خري داشت ، بفروخت و بر من نفقه کرد . چون بهتر شدم گفتم :خر کجاست ؟
گفت :بفروختم .
گفتم :بر کجانشينم .
گفت : يا برادر بر گردن من نشين .
سه منزل را بر گردن نهاد و ببرد .
نقل است که عطاء سلمي گفت :يکبار ابراهيم را نفقه نماند . پانزده روز ريگ خورد . گفت :از ميوه مکه چهل سال است تا نخورده ام و اگر نه در حال نزع بودمي خبر نکردمي .
و از بهر آن نخورد که لشکريان بعضي از آن زمينهاي مکه خريده بودند .
نقل است که چندين حج پياده بکرد از چاه زمزم آب برنکشيد .
گفت :زيرا که دلو و رسن آن از مال سلطان خريده بودند .