تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٧٢ -           ذکر فضيل عياض
سفيان ثوري گفت :رضي الله عنه . که يک شب بر او رفتم جمله شب آيات و اخبار و آثار مي گفتم . چون برخاستم گفتم : اينت مبارک شبي که دوش بود ، و اينت ستوده نشستي که اين شب بود . همانا که اين نشست بهتر از وحدت .
فضيل گفت :اينت شوم شبي که دوش بود ، و اينت نکوهيد ه نشستي که نشست دوش بود .
گفتم :چرا چنين گويي ؟
گفت :جمله شب تو دربند آن بودي تا سخني نيکو از کجا گويي که مرا خوش آيد و من بسته آن بودم تا جوابي نيکواز کجا پسند آيد . هردو بيکديگر و به سخن يکديگر و به سخن يکديگر از خدا بازمانده بوديم . تنهايي را دان بهتر و مناجات با خداي .
يک روز عبدالله مبارک را ديد که روي بدو نهاده بود . گفت :آنجا که رسيده اي بازگرد يا نه من بازگردم . مي آيي تا تن مشتي سخن برمن پيمايي و من مشتي نيز برتو پيمايم .
نقل است که يک روز يکي قصد او کرد. گفت :به چه آمده اي ؟
گفت :براي آسايش ، و مرا به ديدار تو راحت است .
گفت :به خداي که اين وحشت نزديک تر است ، و نيامدي الا بدانکه نو مرا فريبي کني به دروغ و من تورا دروغي برپيمايم و هم از انجا بازرگد و گفتي مي خواهم تا بيمار شوم تا به نماز جماعت نبايد شد تا خلقم را نبايد ديد .
وگفت :اگر توانيد که در جايگاهي ساکن شويد که نه کس شما را داند و نه شما کس را ، عظيم نيکوبود . چنين کنيد .
وگفت :منتي عظيم فراپذيرم از کسي که برمن بگذرد و مرا سلام نکند و چون بيمار شوم به عيادت من نيايد .
وگفت :چون شب درآيد شا شوم که مرا خلوتي بود بي تفرقه با حق ، و چون صبح برآيد اندوهگن شوم از کراهيت ديدار خلق که نبايد که درآيند ، و مرا از اين خلوت تشويش دهند .
وگفت :هرکه را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است .
وگفت :هرکه سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را به کار آيد .
وگفت :هرکه از خداي ترسد زفان او گنگ بود .
وگفت :چون حق تعالي بنده را دوست دارد اندوهش بسيار دهد ، و چون دشمنش دارد دنيا بروي فراخ گرداند .