تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٦٦ -           ذکر فضيل عياض
مرد به خيمه در رفت و بدره برداشت و برفت .ياران گفتند :آخر ما در همه کاروان يک درم نقد نيافتيم .توده هزار درم باز مي دهي ؟
فضيل گفت :اين مرد به من گمان نيکو برد ,من نيزبه خداي گمان نيکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانيدم تا حق گمان من راست گرداند .
بعد از آن ,روزي کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام مي خوردند.يکي از اهل کاروان پرسيد :مهتر شما کدامست ؟
گفتند:با ما نيست .از آن سوي درختي است بر لب آبي ,آنجا نماز مي کند .
گفت :وقت نماز نيست .
گفت :تطوع کند .
گفت :با شما نان نخورد ؟
گفت :به روزه است.
گفت :رمضان نيست .
گفت :تطوع دارد.
اين مرد را عجب آمد .به نزديک او شد .با خشوعي نماز مي کرد .صبر کرد تا فارغ شد .گفت :الضدان لا يجمعان .روز و دزدي چگونه بود ,و نماز و مسلمان کشتن با هم چه کار؟
فضيل گفت :قران داني ؟
گفت :دانم .
گفت:نه آخر حق تعالي مي فرمايد و اخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا.
مرد هيچ نگفت و از کار او متحير شد .
نقل است ک پيوسته مروتي و همتي در طبع او بود .چنانکه اگر در قافله زني بود کالاي وي نبردي ,و کسي که سرمايه او اندک بودي مال او نستدي ,و باهرکسي به مقدار سرمايه چيزي بگذاشتي ,و همه ميل به صلاح داشتي ,و ابتدا بر زني عاشق بود.هرچه از راه زدن به دست آوردي بر او آوردي و گاه و بيگاه بر ديوارها مي شدي در هوس عشق آن زن مي گريست .يک شب کارواني مي گذشت .درميان کاروان يکي قرآن مي خواند .اين آيت به گوش فضيل رسيد :
لم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آيا وقت نيامد که اين دل ,خفته شما بيدار گردد .
تيري بود که بر جان او آمد .چنان آيت به مبارزت فضل بيرون آمد و گفت :اي فضيل !تاکي تو راهزني ؟گاه آن آمد که مانيز راه تو بزنيم .
فضيل از ديوار فرو افتاد و گفت :گاه گاه آمد از وقت نيز برگشت .
سراسيمه و کاليو و خجل و بي قرار روي به ويرانه اي نهاد.جماعتي کاروانيان بودند .مي گفتند :برويم .
يکي گفت:نتوان رفت که فضيل بر راهست .
فضيل گفت :بشارت شما را که او توبه کرد .