تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٤٢ -           ذکر حبيب عجمي رحمة الله عليه
حبيب گفت :آنکس که من از جهت او کار مي کردم پس کريم است و از کرم او شرم دارم که از وي چيزي بخواهم . او خود چون وقت آيد بدهد که مي گويد هر ده روز مزد مي دهم . پس هر روز بدان صومعه مي رفتو عبادت مي کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پيشين رسيد انديشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گويم و بدان تفکر فروشد . در حال خداوند تعالي مسلوخ ، و يک حمال ديگر با روغن و انگبين و توابل و حويج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردي ماهروي با ايشان اندر صره اي سيصد درم سيم به در خانه حبيب آمد و در بزد . زن درآمد . گتف :چه کار تست ؟
آن جوانمرد نيکوروي گفت :اين جمله را خداوندگار فرستاده است . حبيب را بگوي که تو در کار افزاي تا ما در مزد بيفزاييم.
اين بگفت و برفت . چون شب در آمد حبيب خجل زده و غمگين روي به خانه نهاد . چون به در خانه رسيد ، بوي نان و ديگ مي آمد . زن حبيب پيش او بازرفت و رويش پاک کرد و لطف کرد . چنانکه هرگز نکرده بود . گفت :اي مرد ! اين کار از بهر آنکه مي کني آنکس پس نيکومهتري است با کرامت و شفقت . اينک چنين و چنين فرستاده به دست جوانمردي نيکوروي و گفت :حبيب چون بيايد او را بگوي تکه تو در کار افزاي تا ما در مزد بيفزاييم.
حبيب متحير شد و گفت :اي عجب ! ده روز کار کردم ، با من اين نيکويي کرد . اگر بيشتر کنم داني که چه کند .
به کليت روي از دنيا بگردانيد و عبادت مي کرد تا از بزرگان مستجاب الدعوة گشت . چنانکه دعاي او مجرب همگنان شد . بلکه روزي پيرزني بيامد و در دست و پاي او فتاد و بسي بگريست که پسري دارم که از من غايب است . ديرگاهست و مرا طاقت فراق نماند . از بهر خداي دعايي بگوي تا بود که حق تعالي به برکت دعاي تو او را به من بازرساند .
گفت :هيچ سيم داري ؟
گفت :دو درم دارم .
گفت :بيار به درويشان ده .
و دعايي بگفت ؛ و گفت :برو که به تو رسيد .
زن هنوز به در سراي نرسيده بود که پسر را ديد . فرياد برآورد .گفت :اينک پسر من و او را ببر .
حبيب آورد . گفت :حال چگونه بود ؟
گفت :به کرمان بودم . استاد مرا به طلب گوشت فرستاده بود . گوشت بستدم و به خانه باز مي رفتم ، بادم در ربود . آوازي شنيدم که اي باد او را به خانه خود رسان . به برکت دعاي حبيب و به برکت دو درم صدقه اگر کسي گويد باد چگونه آورد گويم چنانکه چهل فرسنگ شادروان سليمان عليه السلام مي آورد ، و عرش بلقيس در هوا مي آورد .