تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣٢٥
گفت : آنکه روزي که بميرد دوستان شاد شوند . يعني چنان مجرد از دنيا بيرون رود که از وي چيزي نماند که آن خلاف دعي او بود در تجريد .
گفتند : ولي کيست ؟
گفت : آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را ازآن غايب گردانيده .
گفتند : عاقل کيست ؟
گفت : آنکه نفس خويش اخلاص طلبد .
گفتند : بخل چيست ؟
گفت : آنکه ايثار ترک کند د روقت يکه بدان محتاج بود .
و گفت : ايثار آن است که مقدم داراي نصيبت برادران بر نصيب خود در کارهاي دنيا و آخرت .
و گفت : کرم انداختن دنيا است براي کسي که بدان محتاج است و روي آوردن است بر خداي به سبب نيازي که تو را است به حق .
و گفت : نيکوترين وسيلتي که بنده بدو تقرب کند به خداي دوام فقر است به همه حالها و ملازم گرفتن سنت در همه فعلها و طلب قوت حلال.
و گفت : هرکه خد را متهم ندارد در همه وقتها و همه حالتها و مخالفت خود نکند مغرور بود و هرکه به عين رضا بخود نگرست هلاک شد .
و گفت : خوف چراغ دل بود و آنچه در دل بود از خير و شر بدان چراغ توان ديد .
و گفت : کسي را فقر درست نيايد تا دادن دوست تر از گرفتن ندارد .
و گفت : کسي را نرسد که دعوي فرسات کند ولکن از فراست ديگران ببايد ترسيد .
و گفت : هرکه بدهد و بستاند او مردي است ، و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردي است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او مگسي است ، نه کسي است در وي هيچ خير نيست .
بوعثمان حيري گفت : معني اين سخن از او پرسيدند . گفت : هرکه از خداي بستاند وبدهد به خداي ، او مردي است ، زيرا که او دراين حال خود را نمي بيند در آنچه کند ؛ و هرکه بدهد و نستاند او نيم مردي است زيرا که خود را مي بيند در آنچه کند که ناستدن فضلي است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او هيچ کسي است ، زيرا که گمان او چنان است که دهنده و ستاننده اوست نه خداي .