تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٤ -           ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
چون اين بشنيد متحير شد و سخن آغاز کرد . اگر کسي بودي و اگر نه پنجاه سال بدين حال بگذرانيد و ابراهيم خواص مريد او شد و حال او قوي گشت . ابراهيم از برکت صحبت او به جايي رسيد که باديه را بي زاد و راحله قطع مي کرد . تا ابراهيم گفت : شبي ندايي شنيدم که :«برو و يوسف حسين را بگوي که تو از راندگاني .» ابراهيم گفت : مرا اين سخن چنان سخت آمد که اگر کوهي بر سر من زدندي آسانتر از آن بودي که اين سخن با وي گويم . شب ديگر به تهديدتر از آن شنيدم که :«به او بکگوي که تو از راندگاني . » برخاستم و غسلي کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم . تا شب سوم همان آواز شنيدم که :«با او بگوي که تو از راندگاني و اگر نگويي زخمي خوري - چنانکه برنخيزي .» برخاستم و به اندوهي تمام در مسجد شدم . او را ديدم در محراب نشسته . چون مرا بديد گفت : هيچ بيت ياد داري؟ گفتم : دارم . بيتي تازي ياد داشتم ، بگفتم . او را وقت خوش شد . برخاست وديري برپاي بود و آب از چشمش روان شد ، چناکه با خون آميخته بود . پس روي به من کرد و گفت : از بامداد تا اکنون پيش من قرآن مي خواندند ، يک قطره آب از چشم من نيامد . بدين يک بيت که گفتي چنين حالتي ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست مي گويند ، که او زنديق است و از حضرت خطاب راست مي آيد که او از راندگان است . کسي از بيتي از چنين شود و از قرآن برجاي بماند رانده بود .
ابراهيم گفت : من متحير شدم در کار او و اعتقاد من سستي گرفت . ترسيدم و برخاستم و روي در باديه نهادم . اتفاقا با خضر افتادم . فرمود : يوسف حسين زخم خورده حق است ولکن جاي او اعلي عليين است - که در راه حق چندان قدم بايد زد که اگر دست رد به پيشاني تو بازنهند هنوز اعلي عليين جاي تو باشد - که هرکه در اين راه از پادشاهي بيفتد از وزارت نيفتد .
نقل است که عبدالواحد زيد مردي شطار بود . مادر و پدرش پيوسته از وي در زحمت بودندي - که به غايت ناخلف بود - روزي به مجلس يوسف حسين بگذشت او اين کلمه مي گفت : دعاهم بلطفه کانه محتاج اليهم . حق تعالي بنده عاصي را مي خواند به لطف خويش . چنانکه کسي را به کسي حاجت بود .
عبدالواحد جامه بينداخت و نعره اي بزد و به گورستان رفت . سه شبانروز بماند . اول شب يوسف بن الحسين او را به خواب ديد که خطابي شنيدي ادرک الشاب التايب . آن جوان تايب را درياب . يوسف مي گرديد تا در آن گورستان به وي رسيد سر وي بر کنار نهاد . او چشم باز کرد و گفت : سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون مي آيي ؟
اين بگفت و جان بداد .
نقل است که در نشابور بازرگاني کنيزکي ترک داشت - به هزار دينار خريد - و غريمي داشت در شهري ديگري . خواست که شتابان برود و مال خود از وي بستاند . در نشابور بر کس اعتماد نداشت که کنيزک را به وي سپارد . پيش بوعثمان حيري آمد و حال بازنمود . بوعثمان نمي پذيرفت . بازرگان شفاعت بسيار کرد و گفت : در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآيم .