تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٣١٣ -           ذکر يوسف بن الحسين قدس الله روح العزيز
يوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد . ذوالنون گفت : دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم . دستوري نداد . يعني هنوز وقت نيست . پس حق تعالي فرمود که او را به موشي بيازماي . چون بيازمودم چنان بود . اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آيد .
يوسف گفت : مرا وصيتي کن .
گفت : تو را سه وصيت مي کنم . يکي بزرگ ؛ و يکي ميانه ؛ و يکي خرد . وصيت بزرگ آن است که هرچه خوانده اي فراموش کني ، و هرچه نبشته اي بشويي تا حجاب برخيزد .
يوسف گفت : اين نتوانم .
پس گفت : ميانه آن است که مرا فراموش کني و نام من با کسي نگويي که پير من چنين گفته است و شيخ من چنان فرموده است -که اين همه خويشتن ستايي است .
گفت : اين هم نتوانم کردن .
پس گفت : وصيت خرد آن است که خلق را نصيحت کني و به خداي خواني .
گفت : اين توانم ، ان شاء الله .
گفت : اما به شرطي نصيحت کني که خلق را در ميان نبيني.
گفت : چنان کنم .
پس به ري آمد - و او بزر زاده ري بود - اهل شهر استقبال کردند . چون مجلس آغاز کرد سخن حقايق بيان کرد . اهل ظاهر به خصمي برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمي ديگر نبود و او نيز در ملامت رفتي ، تا چنان شد که کس به مجلس او نيامدي . روزي درآمدکه مجلس بگويد . کسي را نديد . خواست که بازگردد . پيرزني آواز داد : نه ! با ذوالنون عهد کرده بودي که خلق را درميان نبيني در نصيحت گفتن و از براي خداي گويي .