تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٧٤ -           ذکر سري سقطي قدس الله روحه
گفت : راه عام آنست که پنج نماز پس امام نگاه داري و زکوة بدهي . اگر مال باشد از بيست دينار نيم دينار و راه خاصل آنست که همه دنيا را پشت پاي زني و به هيچ از آرايش وي مشغول نشوي اگر بدهند قبول نکني و تو داني اينست اين دو را پس از آنجا برون آمد و روي به صحرائي نهاد . چون روزي چند برآمد ، پيرزني موي کنده و روي خراشيده بيامد نزديک سري ، گفت :اي امام مسلمانان فرزندکي داشتم جوان و تازه روي به مجلس تو آمد خندان و خرامان بازگشت گريان و گدازان . اکنون چند روزيست تا غايب شده است و نمي دانم که کجاست !
دلم در فراق او بسوخت . تدبير اين کار من بکن از بس زاري که کرد سري را رحم آمد ، گفت : دل تنگي مکن که جز خير نبود . چون بيايد من ترا خبر دهم که وي ترک دنيا گفته است و اهل دنيا را مانده ، تايب حقيقي شده است .
چون مدتي برآمد شبي احمد بيامد سري خادم را گفت : برو و پيرزن را خبر ده . پس سري احد را ديد زردروي شده و نزار گشته و بالاي سروش دوتا گشته .
گفت:اي استاد مشفق چنانکه مرا درراحت افکندي و از ظلمات برهانيدي ، خداي ترا راحت دهد ، و راحت دو جهاني ترا ارزاني داد . ايشان درين سخن بودند که مارد احمد و عيال او بيامدند تو پسرکي خرد داشت و بياوردند چون مادر را چشم بر احمد افتاد و آن حال بديد ، که نديده بود ، خويشتن در کنار او افکند و عيال نيز بيکسوي زاري کرد و پسرک مي گريست . خروش از همه برآمد . سري گريان شد . بچه خويشتن را در پاي او انداخت . هرچند کوشيدند تا او را بخانه برند البته سود نداشت .
گفت : اي امام مسلمانان چرا ايشان را خبر کردي که کار مرا بزيان خواهند آورد !
گفت : مادرت بسيار زاري کرده بود من از وي پذيرفته ام . پس احمد خواست که بازگردد . زن گفت : مرا بزندگي بيوه کردي و فرزندان يتيم کردي . آن وقت که ترا خواهد من چکنم ؟
لاجرم پسر را با خود بربايد گرفت .
گفت : چنين کنم فرزند را .
آن جامه نيکو از وي بيرون کرد و پاره گليم بر وي انداخت و زنبيل در دست او نهاد و گفت روان شو .
مادر چون آن حال بديد گفت : من طاقت اين کار ندارم . فرزند را درربود .
احمد زن را گفت : ترا نيز وکيل خود کردم اگر خواهي پاي ترا گشاده کنم . پس احمد بازگشت و روي به صحرا نهاد و درآمد و گفت : مرا احمد فرستاده است مي گويد که کار من تنگ درآمده است مرا درياب.