تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٥٨ -           ذکر سهل بن التستري قدس الله روحه العزيز
و گفت : هيچ ياري ده نيست ، الا خداي و هيچ دليل نيست ، الا رسول خداي و هيچ زاد نيست الا تقوي و هيچ عمل نيست مگر صبر برين پنج چيز که گفتيم.
و گفت : هيچ روز نگذرد که نه حق تعالي ندا کند که بنده من انصاف نمي دهي ترا ياد مي کنم و تو مرا فراموش مي کني ترا بخود مي خوانم و تو بدرگاه کسي ديگر يم روي و من بلاها را از تو باز مي دارم و تو بر گناه معتکف مي باشي يا فرزند آدم فردا که بقيامت حاضر آئي چه عذر خواهي گفت ؟
و گفت : خداي تعالي خلق را بيافريد ، گفت با من راز گوييد اگر راز نگوييد بمن نگريد و اگر اين نکنيد حاجت خواهيد .
و گفت : دل هرگز زنده نشود تا نفس نميرد .
و گفت : هرکه بر نفس خويش مالک شد عزيز شد و بر ديگران نيز مالک شد ، چنانکه گفته اند پادشاه تن خود پادشاه هر تني خصم تو با تو بر نيايد چو تو با خود برآمدي و هرکه را نفس او برو مالک شد ذليل شد و اول جنايت صديقان ساختن ايشان بود با نفس خويش.
و گفت : خداي را هيچ عبادت نکند . فاضلتر از مخالفت هوا و نفس .
و گفت : هرکه نفس خود را نشاسد براي خداوند خويش ، خداوند خويش را نشناسد براي نفس خويش .
و گفت : هرکه خداي را شناخت غرقه گشت در درياي اندوه و شادي .
و گفت : غايت معرفت حيرت است و دهشت .
و گفت : اول مقام معرفت آنست که بنده را يقين دهد در سر وي و جمله جوارح وي بوان يقين آرام گيرد ، يعني خاطره هاي بد از ضعف يقين بود .
و گفت : اهل معرفت خداي اصحاب اعرافند همه را بنشان او شناسند .
و گفت : صادق آن بود که خداي تعالي فرشته اي بر وي گمارد که چون وقت نماز درآيد بنده اي برگمارد تا نماز کند و اگر خفته باشد بيدار کند .
و گفت : از توبه قرا نوميدي بيش از آن بود که از توبه کفار و اهل معاصي.
و گفت : لااله الاالله لازم است خلق را اعتقاد بدان ، بدل و اعتراف بدان ، بزبان و وفا بدان بفعل .