تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٤٣ -           ذکر حاتم اصم قدس الله روحه
سعد بن محمد الرازي گويد :چند سال حاتم را شاگردي کردم .هر گز نديدم که او در خشم شد ، مگر وقتي به بازار آمده بود ، يکي را ديد را که شاگردي را از آن او گرفت بود و بانگ مي کرد که چندين گاه است که کالاي من گرفته است و خورده و بهاي آن نمي دهد .شيخ گفت :اي جوانمرد !مواساتي بکن .مرد گفت :مواسا ندارم .سيم خواهم .هر چند گفت :سود نداشت .در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمين زد.در ميان بازار پر زر شد همه .
درست گفت :هلا برگير حق خويش را و زيارت برمگير که دستت خشک شود .مرد زر برچيدن گرفت تا حق خويش برگرفت ،نيزصبر نتوانست کرد ، دست دراز کرد تا ديگر بردارد دستش در ساعت خشک شد .
نقل است که حاتم يکي را به دعوت خواند .گفت :مرا عادت نيست به مهماني رفتن .
مرد الحال کرد .گفت :اگر لابد است اجابت کردم .سه کار تو را بايد کرد .گفت :بکنم .
گفت :آنجا نشينم که من خواهم ،و آن کني که من خواهم ، و آن خورم که من خواهم .گفت :نيک آيد.
چون سفره بنهادند حاتم قرصي جوين از آستين بيرون کرد و خوردن گرفت .گفت :يا شيخ از طعام ما چيزي بخور .
گفت :شرط کرده ام که آن خورم که من خواهم .
چون فارغ شدند گفت :آن سه پايه را در آتش بنه تا سرخ شود .
مرد چنان کرد .گفت :اکنون بدين راه گذر بنه .
مرد چنان کرد .برخاست و پاي بر سه پايه نهاد و گفت :قرصي خوردم .و بگذشت .
و گفت : اگر شما مي دانيد صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه کرده باشيد بر آن صراط پرسند انگاريد که اين سه پايه آن صراط است ، پاي بر آنجا نهيد و هر چه امروز در اين دعوت بخورديت حساب به من بدهيد.
گفتند :يا حاتم !ما را طاقت آن نباشد .
حاتم گفت :پس فردا چون طاقت خواهيد داشتن که از هر چه کرده باشيد در دنيا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالي و لتسئلن يومئذ عن النعيم .آن دعوت بر همه ماتم شد .
نقل است که يک روز کسي بر او آمد .گفت :مال بسيار دارم و مي خواهم که از اين مال تو را و ياران تو را بدهم .مي گيري ؟
گفت :از آن مي ترسم که تو ميري .مرا بايد گفت که روزي دهنده آسمان ، روزي دهنده زمين بمرد.
مردي حاتم را گفت :از کجا مي خوري؟
گفت :از خرمنگاه خداي که آن نه زيادت و نه نقصان پذيرد .