تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٢٧ -           ذکر ابوسليمان دارائي قدس الله روحه
و گفت : مريدي ديدم به مکه ، هيچ نخوردي الا آب زمزم . گفتم : اگر اين آب خشک شود چه خوري؟ پس برخاست و گفت : جزاءک الله خيرا . مرا راه نمودي که چندين سال زمزم پست بودم . اين بگفت و برفت .
احمد حواري گفت : ابوسليمان در وقت احرام لبيک نگفتي . گفت : حق تعالي به موسي عليه السلام وحي کرد که ظالمان امت خود را بگوي تا مرا ياد نکنند کههرکه ظالم بود و مرا ياد کند من او را به لعنت ياد کنم .
پس گفت : شنيده ام که هرکه نفقه حج از مال شبهت کند آنگاه گويد لبيک ! او را گويند : لالبيک و لاسعيدک حتي ترد ما في يديک .
نقل است که پسر فضيل طاقت شنيدن آيت عذاب نداشتي . از فضيل پرسيدند : پسر تو به درجه خوف به چه رسيد ؟ گفت : به اندک گناه .
اين با سليمان گفتند : گفت :کسي را خوف بيش بود از بسياري گناه بود ، نه از اندکي گناه .
نقل است که صالح عبدالکريم گفت : رجا و خوف در دل دو نور است.
با او گفتند : از اين هر دو کدام روشنتر ؟ گفت : رجا.
اين سخن را به بوسليمان رسانيدند . گفت : سبحان الله ! اي« چگونه سخني است که ما ديده ايم ، که از خوف تقوي و صوم و صلوة و اعمال ديگر مي خيزد و از رجا نخيزد . پس چگونه روشنتر بود ؟
و گفت : من مي ترسم از آتشي که آن عقوبت خدا است ، يآ مي ترسم از خدايي که عقوبت او آتش است .
و گفت : اصل همه چيزها در دنيا واخرت خوف است .از حق تعالي بود هر گاه که رجا بر خوف غالب آيد دل فساد يابد ، وهر گاه که خوف در دل دايم بود خشوع بر دل ظاهر گردد،وهر دايم نگرددوگاه گاه بر دل خوفي مي گذرد ،هرگز دل راخشوع حاصل نيايد.
وگفت:هرگزاز دلي خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد.
ويک روز احمد حواري را گفت :چون مردمان را بيني که بر جا عمل مي کنند ،اگر تواني که تو بر خوف عمل کني بکن .لقمان پسر خود را گفت بترس ازخداي ترسيدني که در او نااميد نشوي از رحمت او ، و اميد دار به خداي اميد داشتي که در او ايمن نباشي از مکر او .