تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢١٨ -           ذکر داود طائي قدس الله روحه
نقل است که شبي مهتاب بود ، بربام آمد و در آسمان نگريست ، و در ملکوت تفکر مي کرد و مي گريست تا بيخود شدو بر بام همسايه افتاد . همسايه پنداشت که دزد بر بام است . با تيغي بر بام آمد داود را بديد . دست او گرفت و گفت : تو را که انداخت ؟
گفتم: نمي دانم . من بيخود بودم . مرا خبر نيست .
نقل است که او را ديدند که به نماز مي دويد . گفتند : چه اشتاب است ؟
گفتند : کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان .
و چون سلام نماز بازدادي چنان رفتي که گويي از کسي مي گريزد تا در خانه رفتي و عظيم کراهيت داشتي به نماز شدن ، از سبب وحشت خلق تا ، حق تعالي آن مونت از وي کفايت کرد .
چنانکه نقل است که مادرش روزي او را ديد و در آفتاب نشسته و عرق از وي روان شده . گفت : جان مادر ! گرمايي عظيم و تو صايم الدهري ، چه باشد اگر باسايه نشيني ؟
گفت : اي مادر ! ا ز خداي شرم دارم که قدم براي موافقت نفس و خوش آمد بردارم ، و من خود روايي ندارم .
مادر گفت : اين چه سخن است ؟
گفت : اي مادر ! چون درباغداد حالها و ناشايستها بديدم دعا کردم تا حق تعالي روايي از من بازگرفت تا معذور باشم و به نماز جماعت نروم تا آنها نبايد ديد. اکنون شانزده سال است تا روايي ندارم و با تو نگفتم .
نقل است که دايم اندوهگن بودي . چون شب درآمدي گفتي : الهي اندوه توام بر همه اندوهها غلبه کرد ، و خواب از من برد .
و گفت : از اندوه کي بيرون آيد آنکه مصايب بر وي متواتر گردد.
و ديگر وقتي درويشي گفت : به پيش داود رفتم ، او را خندان يافتم . عجب داشتم . گفتم : يا باسليمان اين خوش دلي از چيست ؟ گفت : سحرگاه مرا شرابي دادن که آن را شراب انس گويند . امروز عيد کردم وشادي پيش گرفتم .
نقل است که نان مي خورد. ترسايي بر وي بگذشت . پاره اي بدو داد تا بخورد . آن شب آن ترسا با حلال خود سحبت کرد . معروف کرخي در وجود آمد .
ابوربيع واسطي گويد .