تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢١٤ -           ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه
امام وقتي سطلي به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمي شناسم از آن تو کدام است .
امام احمد سطل به وي رها کرد و برفت .
نقل است که مدتي احمد را آروزي عبدالله مبارک مي کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : اي پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به ديدن تو آمده است .
امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در اين چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوي او مي سوختي . اکنون که دولتي چنين به در خانه تو آمده است ، راه نمي دهي ؟
احمد گفت : چنين است که تو مي گويي اما مي ترسي که اگر او را ببينم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنين بر بوي او عمر مي گذارم تا آنجا بينم که فراق در پي نباشد .
و او را کلماتي عالي است در معاملات و هرکه از او مساله پرسيدي ، اگر معاملتي بودي جواب دادي ، و اگر از حقايق بودي حوالت به بشر حافي کردي .
و گفت : از خداي تعالي در خواست کردم تا دري از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بيم آن بود که خرد از من زايل شود . دعا کردم . گفتم : الهي تقرب به چه چيز فاضلتر ؟
گفت : به کلام من ، قرآن .
پرسيدند : اخلاص چيست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص يابي .
گفتند : رضا چيست ؟ گفت آنکه کارهاي خود به خداي سپاري .
گفتند : محبت چيست ؟
اگفت :اين از بشر پرسيد که تا او زنده باشد ، من اين جواب نگويم .
گفتند : زهد چيست ؟
گفت : زهد سه است ترک حرام ، و اين زهد عوام است ، و ترک افزوني از حلال و اين زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و اين زهد عارفان است .
گفتند : اين صوفيان که در مسجد آدينه نشسته اند بر توکل بي علم ؟
گفت : غلط مي کنيد که ايشان را علم نشانده است .
گفتند : همه هميت ايشان درناني شکسته بسته است .