تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ٢٠٢ -           ذکر امام ابوحنيفه رضي الله عنه
امام از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگريست و با اصحاب گفت : زينهار اگر شما را در مسئله اي چيزي ظاهر شود و دليلي روشنتر نمايد ، در آن متابعت من مکنيد . وا ين نشان کمال انصاف است تا لاجرم ابويوسف و محمد رحمها الله بسي اقوال دارند در مسايل مختلف . با آنکه چنين گفته اند که تير اجتهاد او برنشانه جنان راست آمد که ميل نکرد و اجتهاد ديگران گرد بر گرد نشانه بود .
نقل است که مردي مال دار بود و اميرالمومنين عثمان رضي الله عنه دشمن داشتي ، تا حدي که او را جهود خواندي ، اين سخن به ابوحنيفه رسيد ، او را بخواند . گفت : دختر تو به فلان جهود خواهم داد .
او گفت : تو امام مسلمانان باشي . روا داري که دختر مسلمان را به جهودي دهي ؟ و من خود هرگز ندهم .
ابوحنيفه گفت : سبحان الله . چون روان نمي داري که دختر خود را به جهودي دهي ، چون روا باشد که محمد رسول الله دو دختر خود به جهودي دهد ؟
آن مرد در حال بدانست که سخن از کجاست . از آن اعتقاد برگشت وتوبه کرد . از برکات امام ابوحنيفه .
نقل است روزي در گرمابه بود . يکي را بديد بي ايزار . بعيضي گفتند او فاسقي است ، و بعضي گتند او دهري است . ابوحنيفه چشم برهم نهاد . آن مرد گفت : اي امام ! روشنايي چشم از تو کي باز گرفتند ؟
گفت : از آنگه باز که ستر از تو برداشتند .
و گفت : چون با قدري مناظره کني دو سخن است . يا کافر شود يا از مذهب خود برگردد . او را بگوي که خداي خواست که علم او در ايشان راست شود و معلوم او با علم برابر آيد . اگ گويد نه کافر باشد از آنکه چون گويد که نخواست که علم او راست شود و علم با معلوم برابر آيد اين کفر بود و اگر گويد که خواست تسليم کرد و از مذهب خويش بيزار شد و گفت : من بخيل را تعديل نکنم و گواهي او نشنوم که بخل او را بردارد که استقصا کند و زيادت از حق خويش ستاند .
نقل است که مسجدي عمارت مي کردند از بهر تبرک . از ابوحنيفه چيزي بخواستند .
بر امام گران آمد . مردمان گفتند : ما را غرض به تبرک است . آنچه خواهد بدهد .