تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٩٢ -           ذکر شقيق بخلي رحمةالله عليه
او را خلاص داد . بعد از سه روز ديگر مگر شخصي آن سگ را يافته بود ، و گرفته . انديشه کرد که اين سگ را پيش شقيق بايد برد که او جوانمرد است ، تا مرا چيزي دهد ، پس او را پيش شقيق آورد . شقيق پيش امير برد و از ضمان بيرون آمد . اينجا عزم کرد و به کلي از دنيا اعراض کرد .
نقل است که در بلخ قحطي عظيم بود ، چنانکه يکديگر مي خوردند ، غلامي ديد در بازار شادمان و خندان . گفت : اي غلام ، چه جاي خرمي است ؟ نبيني که خلق از گرسنگي چون اند ؟
غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسي ام که وي را دهي است خاصه و چندين غله دارد . مرا گرسنه نگذارد .
شقيق آن جايگاه از دست برفت. گفت : الهي اين غلام به خواجه اي که انبار داشته باشد چنين شاد باشد . تومالک الملوکي و روي پذيرفته اي. ما چرا اندوه خوريم ؟
درحال از شغل دنيا رجوع کرد و توبه نصوح کرد و روي به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسيد . پيوسته گفتي : من شاگرد غلامي ام .
نقل است که حاتم اصم گفت : با شقيق به غزا رفتم روزي صعب بود . مصاف مي کردند . چنانکه به جز سرنيزه نمي توانست ديد ، و تير از هوا مي آمد . شقيق مرا گفت : يا حاتم ! خود را چون مي يابي ؟ مگر پنداري که دوش است که با زن خود در جامه خواب خفته بودي؟
گفتم : نه .
گفت : به خداي که من تن خود را همچنان مي يابم که تو دوش در جامه خواب بودي .
پس شب درآمد . بخفت و خرقه بالين کرد و در خواب شد واز اعتمادي که برخداي داشت در ميان دشمنان چنان در خواب شد .
نقل است که روزي مجلس مي داشت . آوازه اي در شهر افتاد که کافر آمد . شقيق بيرون آمد وو کافران را هزيمت کرد و بازآمد . مريدي گلي چند نزد سجاده شيخ نهاد . آن را مي بوئيد . جاهلي آن بدي ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پيش خود گل نهاده و مي بويد ؟
شيخ گفت : منافق همه گل بوييدن بيند هيچ لشکر شکستن نبيند .