تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٩١ -           ذکر شقيق بخلي رحمةالله عليه
آن متوکل ابرار ، آن متصرف اسرار . آن رکن محترم ، آن قبله محتشم ، آن دلاور اهل طريق ، ابوعلي شقيق رحمةالله عليه ، يگانه عهد بود ، و شيخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمي راسخ داشت ، و همه عمر در توکل رفت ، و در انواع علوم کامل بود ، و تصانيف بسيار دارد ، در فنون علم ، و استاد حاتم اصم بود ، و طريقت از ابراهيم ادهم گرفته بود و با بسيار مشايخ او صحبت داشته بود .
و گفت : هزار و هفتصد استاد را شاگردي کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم.
و گفت : راه خداي در چهارچيز است : يکي امن در روزي ، و دوم اخلاص در کار ، و سوم عداوت با شيطان ، و چهارم ساختن مرگ .
و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستي را ديد که بتي را مي پرستيد و زاري مي کرد . سفيان گفت : تورا آفريدگاري هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هيچ خير و شر نيايد .
گفت : اگر چنين است که تو مي گويي قادر نيست که تو را در شهرتو روزي دهد که تو را بدين جانب بايد آمد . شقيق از اين سخن بيدار شد و روي به بلخ نهاد . گبري همراه او افتاد . با شقيق گفت : در چه کاري ؟
گفت : دربازرگاني .
گفت : اگر در پي روزي مي روي که تو را تقدير نکرده اند ، تا قيامت اگر روزي بدان نرسي ، و اگر از پس روزي مي روي که تو را تقدير کرده اند ، مرو که خود به تو رسد .
شقيق چون اين سخن بشنيد بيدار شد و دنيا بر دلش سرد شد . پس به بلخ آمد . جماعتي دوستان بر وي جمع شدند که او به غايت جوانمرد بود و علي بن عيسي بن ماهان مير بلخ بود و سگان شکاري داشتي . او را سگي گم شده بود . گفتنتد : بنزد همسايه شقيق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته اي .
پس آن همسايه را مي رنجاندند . او التجا به شقيق کرد . شقيق پيش امير شد و گفت : تا سه روز ديگر سگ به تو رسانم . او را خلاص بده .