تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٩ -           ذکر حسن بصري رحمة الله عليه
حجاج را به خواب ديدند ، در عرصات قيامت افتاده و گفتند :چه مي طلبي ؟
گفت :آن مي طلبم که موحدان طلبند .
و اين از آن بود که در حالت نزع مي گفته بود خداوندا بدين مشتي تنگ حوصله نمي که غفارم و اکرم الاکرمين ام . که همه يک دل و يک زبان اند که مرا فروخواهي برد ، مرا به ستيزه ايشان برآور و بديشان نماي که فعال لما يريد منم .
اين سخن حسن را برگفتند . گفت :بدان ماند که اين خبيث به طراري ، آخرت نيز بخواهد برد .
نقل است که مرتضي رضي الله عنه به بصره درآمد - مهار اشتر بر ميان بسته - و سه روز بيش درنگ نکرد . جمله منبرها بفرمود تا بشکستند و مذکران را منع کردند . به مجلس حسن درآمد .حسن سخن مي گفت .پرسيد :تو عالمي يا متعلم .
گفت :هيچ کدام .سخني از پيغامبر به من رسيده است . باز مي گويم . مرتضي رضوان الله عليه او را منع نکرد و گفت :اين جوان شايسته سخن است .
پس برفت . حسن به فراست بدانست که او کيست . از منبر فرود آمد . از پي او دوان شد تا در او رسيد . دامنش بگرفت. گفت :ا زبهر الله وضو ساختن در من آموز .
جايي است که آن را باب الطشت گويند . طشت آوردند تا وضو در حسن آموخت و برفت .
يکبار در بصره خشکسالي افتاد . دويست هزار خلق برفتند و منبري بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعايي گويد . حسن گفت :مي خواهيد تا باران بارد .
گفتند :بلي ! براي اين آمده ايم .
گفت :حسن را از بصره بيرون کنيد .
و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده آمد که چون نشسته بودي ، گفتي در پيش جلاد نشسته است و هرگز کس لب او خندان نديدي . دردي عظيم داشته است .
نقل است که روزي يکي را ديد که مي گريست . گفت :چرا مي گريي ؟ مومنان که به شومي گناهان چندين سال در دوزخ بماند . گفت :اي کاش که حسن از آنها بودي که پس از چندين سال از دوزخ بيرون آوردندي .