تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٩ -           ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه
نقل است که حاتم اصم را گفت : تو را چهار سخن گويم که از جهل است . يکي ملامت کردن مردمان را از ناديدن قضا است . و ناديدن قضا کافري ا زکافري است . سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از ناديدن شمارقيامت است و نادين شمار قيامت از کافري است ، چهارم ايمن بودن از وعيد حق و اميد ناداشتن به وعده حق ، و ناديدن اين همه کافري است .
نقل است که چون يکي از شاگردان سفيان به سفر شدي گفتي : اگر جايي مرگ ببينيد براي من بخريد .
چون اجلش نزديک آمد بگريست و گفت : مرگ به آرزو خواستم ، اکنون مرگ سخت است . کاشکي همه سفر جنان بودي کهب ه بعصايي و رکوه اي راست شدي. ولکن القدوم علي الله شديد .
به نزديک خداي شدن آسان نيست و هرگاه که سخن مرگ و استيلاي او شنيدي چند روزاز خود برفتي و به هرکه رسيدي ، گفتي : استعدللموت قبل نزوله . ساخته باش مرگ را بيش از آنکه ناگاه تور ابرگيرد . از مرگ چنين مي ترسيدو به آرزوي مي خواست و در آن وقت يارانش مي گفتند : خوشت باد در بهشت .
و او سرمي جنبابند که :چه مي گوييد ؟ بهشت هرگز به من نرسد يا به چون من کسي دهند .
پس بيمار او در بصره بود و امير بصره خواست تا جامگي به ويدهد . اورا طلب کردند . سدر ستورگاهي بود که رنج شکم داشت و از عبادت يک دمنيم آسود و آن شب حساب کردند . شصت بارآب دست کرده بود و وضو مي ساخت و در نماز مي رفت ،بازش حاجت مي آمد . گفتند : آخر وضو مساز .
گفت : مي خواهم تا چون عزرائيل درآيد ، طاهر باشم نه نجس ، که پليد به جناب حضرت روي نتوان نهاد .
عبدالله مهدي گفت : سفيان گفت روي من بر زمين نه ، که اجل من نزديک آمد .
رويش بر زمين نهادم و بيرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟
گفتند : ما در خواب ديديم که به جنازه سفيان حاضر شويد .
مردمان درآ»دند و حال بر وي تنگ شد . دست در زير کشيد و همياني هزار دينار بيرون آورد و گفت : صدقه کنيد .
گفتند : سبحان الله . سفيان پيوسته گفتي دنيا را نبايد گرفت و چندين زر داشت .