تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٦ -           ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه
نقل است که روز جامه باژگونه پوشيده بود . با او گفتند : خواست که راست کند ، نکرد و گفت : اين پيراهن از بهر خداي پوشيده بودم . نخواهم که از براي خلق بگردانم . همچنان بگذشت .
نقل است که جواني را حج فوت شده بود . آهي کرد . سفيان گفت : چهل حج کرده ام به تو دادم . تو اين آه به من دادي ؟
گفت : دادم .
آن شب به خواب ديد که او را گفتند : سودي کردي که اگر به همه اهل عرفات قسمت کني توانگر شدند .
نقل است که روزي در گرمابه آمد . غلامي امرد درآمد . گفت : بيرون کنيد او را که با هر زني يک ديو است ، و با هر امردي هژده ديو است ، که او را مي آرايند در چشمهاي مردان .
نقل است که روزي نان مي خوردي . سگي آنجا بود و بدو مي داد . گفتند :
چرا با زن و فرزند نخوردي ؟
گفت : اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم ، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز مي دارند .
و روزي اصحاب را گفت : خوش و ناخوش طعام بيش از آن نيست که از لب به حلق رسيد .اين قدر اگر خوشاست و اگر ناخوش صبر کنيد تا خوش و ناخوش به نزديک شما يکي شود . که چيزي که بدين زودي بگذرد ، بي آن صبر توان کرد .
و از بزرگداشت او درويشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درويشان چون اميران بودندي .
نقل است که يکبار در محملي بود و به مکه مي رفت . رفيقي با او بود . او همه راه مي گريست . رفيق گفت : از بيم گناه مي گريي ؟
سفيان دست دراز کرد وکاه برگي برداشت ، و گفت : گناه بسيار است وليکن گناهان من به اندازه اين کاه برگ قيمت ندارد . از آن مي ترسم که ايمان که آورده ام با خود ايمان هست يا نه .
و گفت : ديگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بارآورد .
و گفت : گريه ده جزو است . نه جزو از آن رياست و يکي از بهر خداي است . اگر از آن يک جزو که از بهر خداي است در سالي يک قطره از چشم بيايد بسيار بود.