تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٥ -           ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه
او پاسخ نداد ، از آنکه او را از ذکر حق پرواي خلق نبودي ، تا روزي الحاح کردند . گفت : مرا استادي بود و مردي سخت بزرگ بود و من از وي علم مي آموختم . چون عمرش به آخر رسيد و کشتي عمرش به گرداب اجل فروخواست شد ، من بر بالين او نشسته بود م . ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت : اي سفيان ! مي بيني که با ما چه مي کنند ؟ پنجاه سال است که تا خلق را راه راست مي نماييم و به درگاه حق مي خوانيم . اکنون مرا مي رانند و ميگويند برو که مارا نمي شايي و گويند که گفت : سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون کار يکي به آخر رسيد جهود شد و در آن وفات کرد . ديگر تمجس ثالث تنصر از آن ترس طراقي از پشت من بيامد و پشتم شکسته شد .
نقل است که يکي دو بدره زر پيش او فرستاد و گفت : بستان که پدرم دوست تو بود واو مريد تو بود و اين وجهي حلال است و از ميراث او پيش تو آوردم .
به دست پسر داد و باز فرستاد و گفت : بگوي که دوستي من با پدرت از بهر خداي بود .
پس سفيان گفت : چون بازآمدم گفتم : اي پدر ! دل تو مگر از سنگ است ؟ مي بيني که عيال دارم و هيچ ندارم ؟ بر من رحم نمي کني ؟
سفيان گفت : اي پسر ! تو را مي بايد که بخوري و من دوستي خداي به دوستي دنيا نفروشم که به قيامت درمانم .
نقل استکه هديه اي پيش سفيان آوردند و قبولنکرد . گفت : من از تو هرگز حديث نشنيده ام . سفيان گفت :برادرت شنيده است . ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفقتر از ديگران ، واين ميل بود .
و هرگز از کسي چيزي نگرفتي . گفتي اگر دانمي که در نمي مانم بگيرمي .
وروزي با يکي به در سراي محتشمي مي گذشت . آنکس بر آن ايوان نگرست . او را نهي کرد ، بدو گفت :اگر شما در آنجا نگه نمي کردتي ايشان چندين اسراف نکردندي . پس چون شما نظر مي کنيد شريک باشيد در مظلمت اين اسراف .
واو را همسايه اي وفات کرد . به نماز جناره او شد . بعد از آن شنيد که مردمان مي گفتند : او مردي نيکو بود . سفيان گفت : اگر دانستمي که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمي ، زيرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند .
وسفيان را عادت بود که در مقصوره اي نشستي . چون از مال سلطان مجمره اي پر عود ساختند از آنجا بگريخت تا آن بوي نشنود ، و ديگر انجا ننشست .