تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٣ -           ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه
آن تاج دين و ديانت ، آن شمع زهد و هدايت ، آن علما را شيخ و پادشاه ، آن قدما را حاجب درگاه ، آن قطب حرکت دوري ، امام عالم سفيان ثوري ، رحمةالله عليه ، از بزرگان دين بود . او را اميرالمومنين گفتندي ، هرگز خلافت ناکرده ، و مقتداي به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظير نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوي به نهايت رسيده بود و ادب و تواضع به غايت داشت و بسيار مشايخ و کبار ديده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره اي برنگشت .
چنانکه نقل است که ابراهيم او را بخواند که : بيا تا سماع حديث کنيم . در حال بيامد . ابراهيم گفت : مرا مي بايست که تا خلق او بيازماييم . و از مادر در ورع پديد آمده بود .
چنانکه نقل است که يک روز مادرش بر بام رفته بود و از بام همسايه انگشتي ترشي در دهان کرد . چندان سر برشکم مادر زد که مادر را در خاطر آمد تا برفت و حلالي خواست .
و ابتداي حال او آن بود که يک روز به غفلت پاي چپ در مسجد نهاد .
آوازي شنيد که يا ثور !
ثوري از آن سبب گفتند چون آن آواز شنيد هوش از وي برفت ، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روي خود مي زد و مي گفت : چون پاي به ادب در مسجد ننهادي نامت از جريده انسان محو کردند . هوش دار تا قدم چگونه مي نهي !
نقل است که پاي در کشتزاري نهاد . آواز آمد که : يا ثور ! بنگر تا چه عنايت بود در حق کسي که گامي بر خلاف سنت برنتواند داشت . چون به ظاهر بدين قدر بگيرندش سخن باطن او که تواند گفت : و بيست سال بردوام به شب هيچ نخفت .
نقل است که گفت :هرگز از حديث پيغمبر صلي الله عليه و سلم نشنيدم که نه آن را به کار بستم ، و گفتي اي اصحاب ! حديث زکوة . حديث بدهيد .
گفتند : حديث را زکوة چيست ؟
گفت آنکه از دويست حديث به پنج حديث کار کنيد .
نقل است که خلفيفه عهد پيش او نماز مي کرد و رد نماز با محاسن حرکتي مي کرد . سفيان گفت :اين چنين نمازي نماز نبود و اين نماز را فردا در عرصات چون رگويي پليد به رويت باززنند .
خليفه گفت : آهسته تر گوي .
گفت : اگر من از چنين مهمي دست بدارم در حال بولم خون شود .
خليفه ازوي در دل گرفت . فرمود که داري فرورند واو را بردار کنند ، تا دگر هيچ کسي پيش من دليري نکند .