تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٢ -           ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه
نقل است که روزي جواني بيامد و در پاي عبدالله افتاد و زار زار بگريست . و گفت گناهي کرده ام . از شرم نمي توانم گفت :
عبدالله گفت : بگوي تا چه کرده اي ؟
گفت :زنا کرده ام .
گفت : ترسيدم که مگر غيبت کرده اي .
و مردي گفت که او مرا وصيت کرد و گفت : خداي را نگاه دار .
گفتم : تفسير اين چيست ؟
گفت : هميشه چنان باش که گويي خداي را مي بيني .
نقل است که در حال حيات همه مال به درويشان داد . وقتي اورا مهماني آمدهرچه داشت خرج کرد و گفت : مهمانان فرستادگان خداي اند . زن با وي به خصومت بيرون آمد . گفت : زني که در اين معني با من خصومت کند نشايد .
کاوين وي بداد و طلاقش داد . خداوندتعالي چنان حکم کرد تا دختري مهترزاده به مجلس وي درآمد و سخن وي خوش آمدش . به خانه رفت . از پدر خواست که مرا به زني به وي ده . پدر پنجاه هزار دينار به دختر داد و دختري به زني به وي داد . به خواب نمودندش که زني را از بهر ما طلاق دادي . اينکه عوض تا بداني که کسي بر ما زيان نکند .
چون هنگام وفاتش نزديک رسيد ، همه مال خود را به درويشان داد . مريدي بربالين او بود . گفت: اي شيخ ! سه دخترک داري و ديه از دنيا فراز مي کني . ايشان را چيزي بگذار. تدبير چه کرده اي ؟
گفت : من حديث ايشان گفته ام و هو بتولي الصالحين . کارساز اهل صلاح اوست . کسي که سازنده کارش اوب ود به زا آنکه عبدالله مبارک بود .
پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و مي خنديد و مي گفت : لمثل هذا فليعمل العاملون . سفيان ثوري را به خواب ديدند . گفتند : خداي با تو چه کرد ؟
گفت : رحمت کرد .
گفتند حال عبدالله مبارک چيست ؟
گفت : او از آن جمله است که روي دوبار به حضرت مي رود . رحمةالله عليه .
١٦
ذکر سفيان ثوري قدس الله روحه