تذکره الاولياء - عطار، محمد بن ابراهیم - الصفحة ١٨٠ -           ذکر عبدالله مبارک رحمة الله عليه
نقل است که گفت : در مکه جواني ديدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بيهوش شد و بيفتاد . پيش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : اي جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبيس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بينم . هاتفي آواز داد : تدلخ بيت الحبيب وفي قلبک معادات الحبيب . روا داري که در خانه دوست آيي و دل پر از دشمني دوست .
نقل است که زمستاني بود در بازار نيشابور سخت . در راه غلامي ديد پيراهن تنها که از سرما مي لرزيد . چرا با خواجه نگويي که از براي تو جبه اي سازد .
گفت : چه گويم ؟ او خود مي داند و مي بيند .
عبدالله را وقت خوش شد . نعره اي بزدو بيهوش بيفتاد . پس گفت : طريقت از اين غلام آموزيد .
نقل است که عبدالله را وقتي مصيبتي رسيد خلقي به تعزيت او رفتند .
گبري نيز برفت و با عبدالله گفت : خردمند آن بود که چون مصيبتي به وي رسد ، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد .
عبدالله گفت :اين سخن بنويسيد که حکمت است .
نقل است که از او پرسيدند : کدام خصلت در آدمي نافعتر ؟
گفت : عقلي وافر .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : حسن ادب .
گفتند : اگر نبود .
گفت : برادري مشفق که با او مشورتي کند .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : خاموشي دايم .
گفتند : اگر نبود ؟
گفت : مرگ در حال .
نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گيرد خلل در سنتها پديد آيد و هرکه سنتها آسان گيرد او را از فرايض محروم گردانند ، و هرکه فرايض آسان گيرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود داني که ، که بود .
و گفت : چون درويشان دنيا اين باشند منزلت درويشان حق چگونه باشد .
و گفت : دل دوستان حق هرگز ساکن نشود . يعني دايما طالب بود که هرکه بايستاد مقام خود پديد کرد .
و گفت : ما به اندکي ادب نيازمندتريم از بسياري علم .
و گفت : ادب اکنون مي طلبيم که مردمان اديب رفتند .
و گفت : مردمان سخن بسيار گفته اند در ادب ، و نزديک من ادب شناختن نفس است .
و گفت : سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل کردن از آنچه در دست توست .